مردی از شولم A MAN OF SHOULAM
مطالب هنری ،ورزشی، خاطرات شخصی و متنوع ANYTHING
 
 
شنبه 28 مرداد 1393برچسب:, :: 19:33 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

در تاریخ 1391/7/8توسط دوست عزیز و هنرمندم آقای محمدی تعداد ده غرفه از غرفه های برپا شده از طرف کانون فرهنگی وهنری مساجد تقبل و این غرفه ها با حضور هنرمندان مختلف برگزیده شده از طرف  وبا مدیریت ایشان در محل مجتمع خاتم الانبیاء رشت برپا گردید .



ادامه مطلب ...


پنج شنبه 28 مرداد 1393برچسب:, :: 16:53 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

سالها بود که دیگر ترانه زیبای " چه خوبه همش مهربانی" را نشنیده بودم وکم کم داشت فراموشم می شد که گردش ابرو باد چرخ وفلک مرا با آقای فریدون طالبی خواننده قدیم رادیو گیلان آشنا کرد وشدیم دوستان هم.اولین بار 1389 ایشان را دیدم وبعد از آن نیز افتخار چند بار مصاحبت با ایشان را داشتم درسال 1390 هم آهنگی را که خودش سالهای دور در رادیو گیلان خوانده بود را به رسم یادگار امضا, کرد وامروز پنجشنبه 1393/1/28هم که همدیگر را دیدیم عکسی به یادگار گرفتیم وبه ایشان قول دادم به همراه آهنگ معروف خودش در وبلاگم بگزارم.

 

 

 



یک شنبه 26 مرداد 1393برچسب:, :: 19:42 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

به یاد آن روز



سه شنبه 22 مرداد 1393برچسب:, :: 23:49 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

این یک داستان واقعی است وخواندن آن برای افراد کمتر از 15سال مناسب نیست.

 



ادامه مطلب ...


شنبه 18 مرداد 1393برچسب:, :: 21:45 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

دوستی با ورزشکاران هم مزه ای داره ها!!!!!

 

 

 

 



این روزها فصل درو وجمع آوری برنج از شالیزارهای روستا است .با وجود اینکه نزدیک به سی سال است از محیط روستا دورم و  گرفتار شهرو پوچیها وخوشیهای روزمره آن هستم اما هرگز روزهای سخت وشیرین کودکی ونوجوانی هایم را در روستا ازیاد نبرده ام. من هنوز  ده یا دوازده سالم بیشتر نشده بود که با مزرعه وشالی و درو برنج آشنا شدم .در سن سیزده سالگی یک درو گر قهار بودم وچنان مشت مشت چندین ساقه از شالی را با  درو از دَم تیغ میگذرانیدم وروی ساقه های بریده شده به مهارت پخش میکردم که مَپرس!!

صبحها خورشید دمیده از خانه به مزرعه می رفتیم و در معرض نور وگرمای شدید آفتاب تا ساعت 12 ظهر به کار درو مشغول می شدیم.روستا نه اب شهر  داشت(هنوزهم ندارد) و نه برق(که اکنون دارد) بنابر این ما از آشامیدن آب خنک هم محروم بودیم یکی از افراد خانه وسط کار مجبور بود با طی مسافتی از نزدیکترین چشمه ها یا چاههای منازل مردم آبی بر ضرف بزرگ مسین که به آن " مَشَبَه" یا" چیری " میگفتند بریزند وبیاورند  پدر من در دو منطقه مزرعه داشت یکی نزدیک منطقه سیا چولافت ودیگری منطقه موسوم به دکانسرا بود. اگر در حال درو در منطقه نزدیک به سیا چولافت،  بودیم از آب چاه خانه مرحوم کاسعلی عابدینپور آب بر می داشتیم واگر در منطقه در منطقه دکانسرا کار می  کردیم از چشمه نزدیک منزل مرحوم عسگر روزه دارو یا از از چشمه وچاه منزل خانواده صبوری آب شرب برداشت میکردیم. آب تا به دست ما برسد به ما ولرم میشد ولی به هر حال تازه بود می خوردیم ، رفع عطش میکردیم وجانی تازه می گرفتیم.

ما دورأس اسب داشتیم که با مرحوم حاج حسین گنجی مقدم شریک بودیم .اسبها در فصل ییلاق مورد استفاده کار گله داری و پرورش گوسفند خانواده مرحوم حاج حسین قرار می گرفت ودر فصل درو برنج جهت حمل برنجها از مزرعه به انبار مورد استفاده ما بودند.عصرها مادر وپدرم ومیرفتند مزرعه وشالیهایی را که روز قبل درو کرده بودیم ودر معرض آفتاب خشک و سبک شده بودند دسته دسته میکردند  .ما یعنی من وبرادرم حبیب می رفتیم اسبها را یراق می بستیم  پالان می گذاشتیم وبا تسمه پشمین محکم به اسب می بستیم بعد روی پالانها  وسیله ای چوبین و محکم که بیشتر از چوب درخت شمشاد تهیه میشد وبه آن " کتیلَه چو" می کفتیم می گذاشتیم وآن را هم با تسمه محکم به اسب میبستیم و راه می افتادیم به طرف مزرعه .ازخانه تا مزرعه حدود یک کیلومتر راه بود که ازکنار یا میان مزارع می گذشت ما با طی این مسیر میرفتیم مزرعه وشالیها را در هر اسبی حدود بیست وشش یا سی دسته بار می زدیم وبرمیگشتیم و می بردیم در انبار نزدیک خانه خالی می کردیم .هر روز بیشتر از شش یا هفت بار نمی توانستیم برویم وبرگردیم چون هم اینکه هوا تاریک می شد وهم اسبها خسته می شدند. بنابر این مدت حدود دو هفته کار ما همین بود.ما به کارهای سخت عادت داشتیم وبدنهای ما آهنین بود  .تمام چربیهای بدن من آب شده بود و در عوض بسیار فرز وچابک بودم. گاهی اوقات هم اسب سواری  وچنان حالی میداد که حظ می کردیم. یاد آن روزها وایام به خیر که جز خاطره ای دور اینک چیزی برای ما نمانده. ما فرزندان کار وتلاش بودیم. هم کشاورزی می کردیم . هم درس میخواندیم و همانطور که قبلا گفتم 17500کیلومتر پیاده راه رفتم ( از شولم تا گِشت) تا توانستم سه سال راهنمایی تحصیلی را بگذرانم و بروم دبیرستان، هم  اینکه بعد از فارغ شدن از کار درو مزرعه ورزش می کردیم (کشتی، والیبال وفوتبال ) کوه می رفتیم، شکار می رفتیم، ماهیگیری می رفتیم و.......خلاصه ما تمام فصل فعال بودیم و مثل امروز در بند تلویزیون وماهواره و انواع گوشیهای موبایل و اس ام بازی و این جور کارها نبودیم. گرچه مشکل شنوایی داشتم اما از نظر جسمی تنی سالم و وروانی آرام و محیطی بکر و بدون هیاهو داشتم. یادش به خیر ......

 

 

 



جمعه 13 مرداد 1393برچسب:, :: 11:51 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

تالشـــــــــــــــــــــــــــــی                     ترجمه فارسی                

 

دیلـــــی دارٌم دیلی دارٌم خٌدایا               دلی دارم دلی دارم خدایا

دیلِ پا در گیلـــــی دارم خدایا               دل پا درگلی دارم خدایا

کســــی چٌمٌ دیلی دردی نِزونه              کسی درد دلم را نمیدونه    

کســی مٌ نَ بٌ همدَردی نِمونه              کسی با من به همدردی نمی مونه

کســـــــی صدا نِ کَرٌ نِ دَخونٌ              کسی صدام نمی کنه نمیخواند مرا 

کســــــی دیلی آتشی نِ نشونٌ             کسی آتش دل را فرو نمی نشاند

ایلهـــــی کَس مَبو تنها وبیمار            الهی کسی  تنها وبیمار نشود

ایلهـــی هیچ دیلی مَبو گیرفتار            الهی هیچ دلی گرفتار نشود        

  ایلهـــــی آتش افروزی مَکَرٌه            الهی آتش افروزی نکند

ایلهـــــــــی دیلبری دیلی مَبَره            الهی دلبری دلِ کسی را نبَرَد

الهــــــی دردِ بی درمون مَدارٌه           الهی درد بی درمون نداشته باشه

ایلهی سینَه کَس پرخون مَـدارٌ            الهی کسی سینه ای پرخون نداشته باشه

کســــــــــی که عاشقَ وباوفایَ           کسی که عاشق و با وفا است

کسی کٌ دیلبری را چِم بٌ رایَ            کسی که برای دلبری چشم براه است

شعـر از عاشـــوری 92/9/9



پنج شنبه 11 مرداد 1393برچسب:, :: 21:40 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

دل چو رفت از دست دلداری چه سود

 



ادامه مطلب ...


یک شنبه 9 مرداد 1393برچسب:, :: 22:56 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

روزنِ دل

 

خاطرم را نشود کس مهمان،

هیکلم کاهگلی ست!

می دهد بوی گِل و شالیزار،

سیلی باد چه سوزی آورد!

سقف پوشالی ِدل سخت پریشان شدباز،

وای اگر ابر ببارد،

روزن سقف دلم را چه کسی می بندد؟!

عشـــــــــــــــــــق؟!!

گذر عشق کجاست؟

نردبانم چوبی ست،

گذر عشق براین نرده نیفتد هرگز!

ننهدپای براین،دلبر عشق،

نشود روزنِ آسیمِه جانم مسدود،

عشق بی باک کجاست.

عاشـــــــــوری 1392/6/16



پنج شنبه 9 مرداد 1393برچسب:, :: 17:54 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

این هفته دو بار شرمنده شدم! یکبارروز شنبه 4/5/93 که صدا وسیمای گیلان با اعزام گذارشگرخود به اداره وتهیه گذارش  حقیر را شرمنده  توجهات خودشون نمودند وبار دوم حضور استاد بازنشسته دانشگاه جناب آقای اسماعیل لطفی مدرس درس فلسفه اسلامی و مؤلف چند کتاب در محل کار بنده بود. حدود یک ماه پیش اقای لطفی را در یکی از بخشهای توانبخشی رشت برای کاری پیش اقای محمد زاده( از همکارنمان)دیدم با یک بسته حاوی چندین جلد کتاب در رابطه با حقوق انسان .

صحبت سر ین کتابها بود که باعث آشنایی ایشان بابنده شد .همچنین صحبتهایی شد بر سر طول کشیدن چاپ کتاب شعربنده و همین مقدمه ای شد از اشنایی بیشترایشان بابنده . پس ا صحبتهایی یک بیت شعر به بنده ارایه دادند واز بنده خواستند برمبنای آن  ، شعری بسرایم وهروقت کار نوشتن شعر به پایان رسید ایشان را با خبرسازم .قبول نمودم وپس از دوسه روز شروع به نوشتن شعربر مبنای ان بیت نمودم آن بیت چنین بو:

مصطفی راوعده داد الطاف حق        گر بمیری تو نمیرد این سبق

برمبنای این بیت ، سی وپنج بیت شعر که در دو ونیم صفحه کاغذ آ4 جا گرفت نوشتم .

پس ازنوشتن شعر متوجه شدم که شماره موبایل استاد را در لابلای کاغذهای اداره گم کرده ام .پس از جستجوهای فراوان شماره موبایل استاد پیدا وتوسط آقای محمد زاده با ایشان تماس گرفتم متآسفانه تماس برقرار نگردید بنا به دلایلی که معلوم نشد.گویا شماره اشتباه بود .

ساعت 12امروز پنجشنبه 9/5/93با همکارانم در سالن فوتسال اداره درحال بازی فوتسال بودیم که استاد را دیدم روی سکوها نشسته ودر حال تماشای بازی ما است از دور دستی تکان داده وسلامی نمودم.بعد از پایان بازی و تعویض لباس رفتم پیششان وبا هم رفتیم اتاق کارم. آقای مظلومی همکار جدیدمان که جوانی برازنده وکارشناس ارشد روانشناسی ومدرس دانشگاه که مطبی نیز در گلسار رشت دارند وحدود یک هفته است در اتاق بنده استقرار یافته اند ، نیز حضور داشتند .به شوخی گفتم خدایا ترا سپاسگذارم که این توفیق را به بنده دادی تاامروزدر میان و همنشین دو استاد یکی پیر فرزانه ودیگری جوانی درطریق فرزانگی ، قرار بگیرم.سپس آن دو استاد رابه هم معرفی کردم .استاد جوان دست استاد پیر را فشرد وهرسه نشستیم ، آقای محمدزاده هم آمدند وشدیم چهار نفر .پس از صحبتهایی استاد را درجریان تماس وعدم استحصال جواب قرار دادیم .ایشان عذر خواهی نمودند وسر انجام رفتم از کشوی میزکارم شعر را بیرون آورده وتقدیمشان نمودم با خواندن هرچند بیت دستی به شانه ها یم کشیده وتشکر و ابراز لطف  نموده و بنده را شرمنده محبتهایشان می کردند . خواندن شعر به پایان رسید .خیلی تعریف وتمجید نموند وپیشانی بنده را بوسیدند وحتی بزرگواری نموده قصد بوسیدن دستهایم را داشتند که به شدت شرمسار وجلوگیری نمودم! بنده هم شانه ها وسرشان را به قصد احترام وادب بوسیدم.بین چند پیشنهادی که داشتند یکی خیلی توجه بنده را جلب کرد و آنهم سرودن شعر برای هر یک ازسوره های قرآن با توجه به مضمون آیات آن سوره ها بود. لحظاتی بعد استاد برخواستند وبا ما خدا حافظی کردند .واقعاّ هفته پرباری برای بنده بود.93/5/9

 



شنبه 8 مرداد 1393برچسب:, :: 21:31 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

پنجشنبه 1393/5/9راسپری وشب جمعه را به خواب خوش خفته و فارغ از هیاهوی روزگار در رویایی عمیق فرو رفته و در عالم خواب بودم .نزدیک سحرگهان به صدایی غریب ونوایی عجیب زمین تکانی بخورد وخواب از سرم بپرانید.بر حسب عادت دیرین که به کمتر تکانی از خواب همی جستمی، این بار نیز بدان تکان مبهم از خواب بجستمی وچون چشم خویش بگشودم شعله آتشینی را چون طنابی فروزان از اسمان برزمین در حال کوفتن بدیدمی وچون لختی اندک بگذشت چنان آسمان نعره برکشید که خوف بر جانم مستولی گشت وبه یکباره نیز چنان سرشک از دیگان اسمان به دانه های درشت برسقف خانه وزمین فروریخت که از خاک وسنگ ناله برخواست .باری در چنین دمی باران از اسمان همی  فرو ریخت .دیرگاهی بود که آسمان بر زمین بخیل گشته بودی  و اب بر زمین همی ندادی به گاه فصل خرداد وتیرگاهان واینک که ازامرداد چند روزی بگذشته بودی ترک عادت نمودی وبه اسلوب مروت نهر خویش از آسمان بر زمین بگشودی .باری ، باران در وقت سحرگهان جمعه باریدن گرفت .اما چندان نپایید وپس از اندک زمانی بند آمدی وچون خورشید بدمیدی اسمان صاف وهوا روی به گرمی نهاد و چنان از زمین مرطوب بخار برخاستی که نفس بر سینه ها به سنگینی نهاد وچنان هوا شرجی گشتی که تن از اب بدن خیس وجامه به تن بچسبیدی به علت آن.باری چنین بود سحرگهان روز جمعه 1393/5/10در ولایت کریمه رشت .



 

پس از کش وقوسهای فراوان بالا خره قرار شد عوض حضور گذارشگر محترم صدای جمهوری اسلامی ایران واحد گیلان ورشت در منزل بنده، از ایشان در اتاق کارم در اداره بهزیستی شهرستان رشت پذیرایی کنم .ساعت حدود یازده ظهر بود به اتفاق همکارانم آقای دکتر صفرزاد وآقای منصور نظری ادیوپیست و آقای محمد زاده درحال قدم زدن در محوطه اداره بودیم که متوجه شدم خودرویی با آرم صدا وسیمای گیلان وارد محوطه شد فهمیدم جهت گذارش از بنده آمده اند .آنها مرا نمی شناختند ولی من شناختمشون دست بلند کردم وماشین متوقف شد وراننده شیشه ماشین را کشید باصدای بلند گفتم به به خانم شاکری خوش آمدید بنده همونم که دنبالش می گردید! خندید و از ماشین پیاده شدند با همکاران بنده سلام وعلیک کردندبه راننده گفتم ماشین را پارک کند و به خانم شاکری گذارشگر محترم صدا وسیما تعارف کردم تا به اتاق محل کار بنده بیایند .کولر روشن بود واتاق هوای خنکی داشت بعد از صحبتهای معمول .مصاحبه شروع شد ابتدا خودم را معرفی کردموبعد از آن شرح مختصری از چگونگی بیماری دوران کودکی که موجب مشکل شنوایی من شد ، سپس از نحوه درس خواندن وفارغ التحصیل شدن ومصایب راهدراز  شولم تا روستای گشت در آن زمان ونیزاز کتاب شعر ومشکلات چاپ آن صحبت کردیم بعد به سؤال ایشان در مورد اینکه به عنوان یک هنرمند چه امید وآرزوهایی و نیز اینکه چه خواسته ای از خداوند دارم  پاسخ دادم وسرانجام با خواندن شعری از دفتر شعرم ، مصاحبه بنده به پایان رسید وگذارشگر محترم صدا وسیما از بنده خدافظی کردند که تا پای ماشین ایشان را مشایعت نمودم .



سه شنبه 3 مرداد 1393برچسب:, :: 20:41 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



سه شنبه 3 مرداد 1393برچسب:, :: 20:37 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



جمعه 3 مرداد 1393برچسب:, :: 15:43 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



جمعه 3 مرداد 1393برچسب:, :: 12:24 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

یک هفته است که مکرر از صدای گیلان(رادیو) برایم پیام فرستاده میشود که روزی را تعیین وهماهنگی نماییم تا برای مصاحبه وگذارش به منزل اینجانب بیایند و هر روز بنا به دلایلی این گذارش به تعویق می افتد .اصرار براین است که ظهر تا غروب خانه باشم  تا اکیپ بیاید ومن نیز اصرار دارم حتما بین ساعت 5 تا7 عصر باشد .که تا امروز متاسفانه هماهنگی صورت نگرفته .حالا چه میخواهند ازمن بپرسند وگذارش بر چه مبنایی است نمیدانم احتمالا در زمینه زندگی شخصی خودم، اجتماع وشعرو ادب وهنر خواهد بود بمانم وببینم آیا این گذارش صورت خواهد گرفت یا نه .



دو شنبه 30 تير 1393برچسب:, :: 20:47 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

ب

بالاخره باغچه محقرما در رشت بلالهایش را هم عیان ساخت تا دیده به جمالشان منور گردد!



دو شنبه 16 تير 1393برچسب:, :: 17:46 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

باشنیدن خبرفوت زن عمویم که پس از 100روز درکما بودن سرانجام به دیارحق شتافت ، عازم شولم وبلندیهای "سَرَکَ" ،محل مسجدقدیمی آن، شدم.ازیک سربالایی تند وخاکی که قلوه سنکهای ریزی درسطح جاده چهارمتری آن ریخته بود به هر زحمتی با ماشین بالا رفتم لاستیک ماشین در برخورد با این قلوه سنگها وسطح جاده صدای وحشناکی میداد .وقتی رسیدم که موقع دفن آن مرحوم بود.مسجد" سَرَکَ" برایم خاطرات قدیم دارد .مسجد قدیمی سَرَکَ باز سازی  وبزرگترشده است.پشت مسجد  در گذشته شمشادهای فراوانی داشت وبه اصطلاح محلی"کیشزار " بود .کیشها را بریده وازبین برده وتبدیل به قبرستان کرده بودند وقبرهای موجودرا باسنگ قبر پوشانده بودندقرار گرفتن سنگقبرها منظم نبود اما در هرقسمتی که قبرهایی دیده میشد نشان از قوم وقرابت متوفیان میداد ومثلا مرحوم حاجی وحاج رضا نقرهای که باهم برادربودند ،درکنارهم دفن شده بودند .برایم سخت بود ببینم قبرهای مرحوم عزیز عابدینپور، کاسعلی عابدینپور،حاج رضا نقره ای، حاجی نقره ای ، دخترعموی ناکامم کشور،وپسر عموی مرحومم نوروز عاشوری را که در کنارهم در خواب ابدی خفته  واینک پذیرای مهمان جدیدی بودند با همه این جنت مکانان روزگاری سلام وعلیکی داشته ام . بسیار متآثر شدم. علفهای هرز در کنارقبرها سربلند کرده و آفتاب سوزان تیرماه برآنها می تابید .از بلندی سَرَکَ میشد بخش دیلمبجار، سیاه چولافت، بخش مرکزی شولم وصالح سرا را دید .دیدن قبر پسرعمویم نوروز هم مرا منقلب کرد چون عمرش گرچه از میانسالی گذشته بود اما به انصورت هم مسن به نظر نمی رسید  .خداهمه آنها وهمه رفتگان را قرین رحمت خودش بکند.



یک شنبه 15 تير 1393برچسب:, :: 19:20 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI





درباره وبلاگ


به وبلاگ مردی از شولم خوش آمدید.این وبلاگ در برگیرنده مطالب مختلفی شامل خاطرات ، شعرمحلی وتالشی،شعرهای روز و نیز تصاویرمی باشد. این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و مطالب ان در زمینه های مختلف نقطه نظرات خودم می باشد امکان این هست که در بعضی موارد اشتباهاتی در بیان رخ دادهایی که جنبه غیر شخصی داشته باشد، وجود داشته باشد .در مورد شعرها نیز عرض شود تمام شعرها را خودم سروده ام وبراین باورم استفاده ازمطالب دیگران به نام خودهنر نیست.
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان مردی از شولم و آدرس shirmohammad.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 111
بازدید هفته : 204
بازدید ماه : 1863
بازدید کل : 264059
تعداد مطالب : 213
تعداد نظرات : 220
تعداد آنلاین : 1



Alternative content







کاری از شیرمحمد عاشوری (خواندن ذهن شما توسط کامپیوتر)

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین



تصاویر زیباسازی نایت اسکین




تصاویر زیباسازی نایت اسکین

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل
تصاویر زیباسازی نایت اسکین

فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

ابزار وبلاگ نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین


تصاویر زیباسازی نایت اسکین