مردی از شولم A MAN OF SHOULAM
مطالب هنری ،ورزشی، خاطرات شخصی و متنوع ANYTHING
 
 
دو شنبه 19 آبان 1393برچسب:, :: 20:57 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



جمعه 16 آبان 1393برچسب:, :: 14:28 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

اگرچه من هم از سن 5سالگی به حمایت برادرانم، حبیب و یدالله تا 10سالگی مداحی کردم وآواز خواندم اما خب ...نشد..تقدیر جنین بود که زندگی من دگرگون شود و بر اثر بیماری ویرانگر مننژیت حنجره ام اندکی آسیب دید ودیگر نتوانستم بخوانم...صدایم تیدیل به یک صدای معمولی. شد برادرانم گواه هستند که صدای بی نظیری داشتم ...صدایی که مانند نداشت واقعا هنوز برای من قابل باور نیست ان صدا وآواز از دست رفته باشد.بنده نیز ازسوی نشریه طاهر در سال 90مورد تعریف و تمجید قرار گرفتم ومطالبی از بنده در این نشریه به چاپ رسید همچنین دوماه پیش از سوی صدای گیلان دعوت به مصاحبه شدم و خانم شاکری از صدای گیلان مصاحبه ای با بنده داشت ودلیل آن شهرت بنده به شعرهایی است که می سرایم ودر دفتری جمع آورده ام ان شا, الله بعداز بازنشستگی پیگیر چاپ آن خواهم شد .اما خب حبیب و یدالله خدارا شکر هنوز میخوانند و این برایم یک تسلی است. هفته نامه محلی شریف گفتگویی با باردم حبیب انجام داده که آن را در وبلاگم گذاشته ام تا با هم ببینیم



یک شنبه 11 آبان 1393برچسب:, :: 16:37 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



پنج شنبه 8 آبان 1393برچسب:, :: 20:19 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

روزهای عاشورا وتاسوعا سالهای دور ، امام زاده عبدالله کلرم حال وهوای دیگری داشت .دسته های عزادار از گوشه وکنار ودور ونزدیک خود را به کلرم می رساندند.روستاییان واقعاّ در سینه زنی سنگ تمام می گذاشتند وبا شورو حرارت خاصی سینه زنی می کردند .کلرم گوش تا گوش پر از آدم می شد جای سوزن انداختن نبود .محیط کلرم مثل امروز نبود به فاصله تقریباّ پنجاه متراز بارگاه امام زاده عبدالله دور تا دور حرم را دیواری کوتاه کشیده بودند بیرون این دیوار (که امروز دیگر وجود نداردو تبدیل به گورستان شده است)درخت های پیرکیش درکنار بوته های جوانتر از خودشان پوشیده بود دربی آهنی وکهنه  ورود خروجی در قسمت شمال شرقی ودر امتداد غسالخانه فعلی قرار داشت به پهنلی تقریباّ یک متر یا کمی بیشتر .محوطه حرم جز تعداد معدودی گور که وجه تشخیص ان برامدگی شان بود وچند قلوه سنگ دورش چیده بودند ،بقیه جاها صاف وچند اصله درخت کیش و لیلکی در آن خودنمایی می کرد حرکت دور حرم واطراف راحت بود و مثل امروز پر از سنگ قبر واموات نبود.مردم به راحتی تا غروب این طرف ،آن طرف می لولیدند و به خصوص جوانتر ها که ما بودیم سر ما به خیره سری خود گرم بود و(با عرض معزرت )به نامزد بازیهای خود سرگرم می شدیم البته مثل بعضی از جوانان امروز زیاد پر رو نبودیم! وکار به صحبت وحرفهای پر رویانه نمی کشید ما حیا داشتیم(به هرحال برای اینکه در نوشتن باید صداقت داشت اینها راهم گفتم) . در قسمتی که امروز درختچه اناری خونمایی میکند ودرخت پیری است نرسیده به مزار شهدای شولم یک نقال بود که پرده ای پر از وقایع مذهبی آویزان میکرد و نقاله خوانی وپرده خوانی می کرد وبا صدای بلند و شوروهیجان خاصی و با ترکه چوبی که در دست داشت این ور وآن ور می رفت وداستان گویی می کرد وماجرای تصاویر را توضیح می داد(درست مثل همین عکس پرده ای که در پایین این مطلب نشان داده شده است)گاهی اوقات اغراق گویی هم میکرد مثلاّ می گفت ضربت قدرتمند شمشیرحضرت عباس (ع)که دشمن را به دونیم کردودشمن متوجه دونیم شدن خود واسبش نشدوبا تمسخربه حضرت عباس خندید وگفت این ضربه شمشیرتوبود یا نیش پشه وبعد حضرت عباس به او گفت ای نادان بجنب تا متوجه شوی وهمین که او جنبید با اسبش به دو نیم شد.خلاصه روضه خوانی میکرد گاه هم با اواز می خواند.درمحل مسجد فعلی ،کمی پایین تر ،بساط معرکه گیری پهن می شد که از نمایش مارهای سمی گرفته تا پاره کردن زنجیر به زور بازو ورد شدن جیپ از روی بدن انجام می گرفت.در قسمت غربی وحدود هفتاد هشتاد متر پشت مسجد بساط تعزیه خوانی پهن می شد وتعزیه خوانها با کلاه خود آهنی که نوک تیزی داشت ودو پر سفید به دو سوی نزدیک گوش کلاها تعبیه شده بود بازیگرها در نقش شمر ویزید و طفلان مسلم وو......غیره بازی میکردند وشمشیر های آهنی بلندِکج وسپر هم داشتند هم داشتند ودوتا اسب هم به شکل قدیم می آراستند وخلاصه حال وهوایی داشت وما تا غروب با دوستانمان سرگرم تماشا این برنامه ها بودبم .بساط قماربازها و چشم بندها وشانسی ها ، ولبو فروشها ووخلاصه از هرقماش آدم وکاسب در محوطه واطراف امام زاده پهن بود گاهی هم گوشه کنار بزن بزن ودعوایی می شد وشوروهیجانی برپا بود یادش به خیر کهآن سالهای ناب وبکر گذشت ورفت وفقط خاطره ای از آن برای ما ماند.

 



جمعه 2 آبان 1393برچسب:, :: 20:12 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

امروز ساعت 3عصر رفتم شولم تا برنجمو از کارخانه پسرخاله ام آقای محمد مقدم بگیرم سری هم به منطقه لات زدم ره آورد این سفر چند دونه عکس ناقابل است ...باهم ببینیم

 



دو شنبه 28 مهر 1393برچسب:, :: 23:8 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

اول آبا ن روزتولد من است...وقتی شرمنده محبت دوستان می شوم

 



شنبه 26 مهر 1393برچسب:, :: 22:13 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



جمعه 25 مهر 1393برچسب:, :: 20:0 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

تازه دبیرستان را به پایان رسانیده بودم .تابستان با گرمایش از راه رسیده و سکوت سکر اوری روستارا در بر گرفته بود جز صدای واق واق سگانی که گه گاه از منازل دوردست به گوش می رسید و صدای خروسان همسایگان که در جواب هم قوقولی قوقو های دلتنگ و ملال اورسر می دادند ،صدای پرنده کو کو و نیز نوک دارکوبی بردرخت صدای دیگری به گوش نمی رسید ( من با استفاده از سمعک به خوبی می شنیدم).سکوت درکنار دلتنگی هایش آرامشی نیز بر روح وروان من میکشید .آرزوهای دور و درازم را بدون حواس پرتی می توانستم بشمارم وخودم را در عالم رویا در ان ببینم. خانه ما در زیر کوهستان بود.از جنوب، شرق وغرب کوه و جنگل می دیدیم و شمال به دشت شالیزار کشیده می شد.بوی برگ درختان ، شکوفه ها و گیاهان گوناگون که در هرسوی به وفور روییده بودند ، دل انگیز و چشم نواز بود.کار من در این وانفسای سکوت و آرامش جز خواندن کتابهای داستان رفتن به کوه و مراقبت از جنگل خودمان و نیز عصرها رفتن به مرکز روستا برای پیوستن به دوستان وبازی فوتبال گل کوچک در حیاط دبستان قدیمی روستا کار دیگری نبود.کار زندگی بر دوش پدر بود واگر کمکی میخواست دریغ نمی کردم.

هر روستایی در حیاط منزل خودش مرغ و خروس و جوجه پرورش می دهد .مرغان هم تخم میگذارند و هم پر و گوشتشان مورد استفاده قرار میگیرد ،خروسان نیز همچنین .

مدتی بود هر روز یکی از مرغهای ما گم وتعداشان  کم می شد معلوم نبود علت چیست روباه و عقاب می توانستند به عنوان متهمینی مورد شک قرار گیرند اما هرچه در جنگل وباغ مشرف به خانه را گشتیم آثاری از پر و استخوان مرغ ندیدیم.

یک روز چشمم به سگی افتاد که متعلق بود به مشته قنبر ارمیون. سگ زمین را بو میکشید و به طرف دره مشرف به باغ مشته قنبر میرفت.بدون اینکه فکر وگمان بدی در باره اش بکنم علت بوکشیدن سگ برایم باعث کنجکاوی شد.

سگ وضع مشکوکی داشت و به نظر میرسید بیمار هاری گرفته باشد .آرا م به طرف دره که سگ در آن پایین رفته بود راه افتادم .سگ را دیدم که میان دو درخت شمشاد (کیش)پیر رفت و در میان انبوهی از پرهای پراکنده رو به شکم خوابید و سرش  را روی دستهایش گذاشت و شروع به لیسیدن پنچه های دستش کرد .بعد از مدت کمی همانطور خوابش برد و گرفت خوابید.

قربانگاه مرغها کشف اما اینکه چه جانوری مرغها را پس از شکار به این محل می اورد و میخورد هنوز کشف نشده بود و حضور سگ دراین مکان نیز شبه بر انگیز بود.سگهای خانگی به هیچ وجه مرغها و خروسها را کار ندارند وزتدگی مسالمت امیزی در کنار هم دارند .یکی دوروز گذشت ساعت 15 عصر یک روز گرم بود در ایوان بالایی خانه مان طاقباز خوابیده و واز خنکای نسیمی که می وزید بهره می بردم .همه جا سکوت محظ بود جز صدای قوقولی قوی خروسی که در دوردست میخواند صدای دیگری به گوش نمی رسید.کم کم داشت خواب بر من مستولی می شد که به ناگه صدای وحشت زده مرغی در باغ ، مرا از خواب پراند ، از جا جهیدم وبه سرعت از پلکان خانه پایین رفته و به طرف باغ  وبه سوی دره دویدم .

سگ مشته قنبر درحالی که سر مرغ بیچاره را به دندان گرفته بود به طرف درختان شمشاد می رفت .نزدیک که رسیدم به خیال اینکه شاید هنوز مرغه در دهان سگ زنده باشد به سگ نهیب بلندی زدم و تکه چوب درشتی را از زمین برداشته به طرفش پرت کرده. سگ که متوجه حضور من شده بود مثل دزدی که گیر افناده باشد مرغ را رها و در طول دره و از میان علفهای بلند آن به طرف جنوب پا به فرار گذاشت و دیدم که از سر بالایی خانه عمو صفر بالا رفت و به طرف رودخانه ای که از جنگل ما ردمی شد روان گشت.از خشم وغضب خون در رگهایم منقبض شده بود .سگ واین خیانت؟!تند رفتم" اتاق خانه مان وحاجی مصطفی"( همان تفنگ معروف و سرپرمان)را که کنار صندوق چوبی به دیوار تکیه داشت برداشتم وبه طرف رودخانه و جنگلمان راه افتادم .رودخانه به طرف کوههای عمو خانعلی و عمو بابا کشیده می شد در قسمتی که از زیر باغ عمو خانعلی رد می شد چشمه آبی از دل کوه سر برآورده و به ردخانه می ریخت آب آن برای اشامیدن مورد استفاده قرار می گرفت وکمی پایین تر نیز زنهای فامیل در رودخانه ظرفهایشان را می شستند .از دور سگ را دیدم که بی خیال از خطر بیست متردورتر از گلی خانم(همسر مرحوم جمشید) که درحال شستن ضرفها بود نشسته و کنجکاو به ضرفها خیره شده.از پشت پرچین جنگلمان ارام آرام جلو رفتم تا سگ در تیر رس من قرار گرفت حدود شصت هفتاد متر فاصله داشت.مشکلی که وجود داشت گلی خانم بود .صدای وحشتناک تفنگ یک معضل بود نگران ذهره ترک شدن گلی بودم  .پس از اندکی تردید ،تصمیمم خودم را گرفتم چخماق تفنک را بالا اوردم ،لوله دراز تفنگ  را به طرف سگ گرفته و از مگسک درست وسط سگ را نشانه رفتم ، ماشه را کشیدم وهمزمان خروج دود باروت ،صدای سهمگین حاجی مصفی سکوت کوه ودره را به شدت به هم زد.سگ نیم متر آنطرفتر پرت شد و گلی خانم از ترس نشست کف رودخانه وتند بلند شد .سگ به این ترتیب قصاص کار های ناشایست خودش را داد ومرغهای ما واطراف،از شرش نجات پیدا کردند ..... چند روزی بودهرکس مرا میدید کلی تشکر میکرد .این بود داستان سزای سگ هاری که به مرغ و مال دیگران خیانت میکرد......والسلام

 



جمعه 18 مهر 1393برچسب:, :: 14:49 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

تازه دیپلمم را گرفته بودم . ارتباطم بابسیاری از دوستان دبیرستان کم شده بود وهرکدام به سوی سرنوشت خود رفته و پراکنده شده بودیم. اواخر پاییزبود .درختان را خزان پاییزی بی برگ کرده وطبیعت رنگ خاکستری به خود گرفته بود.

روزی بود با آسمانی صاف. باد گرمی به شدت شروع به وزیدن کرده بود،چنانکه ته مانده برگهایی که هنوز درمقابل خزان مقاومتی ازخود نشان داده و برشاخه ها اویزان بودند ازشاخه ها جدا و و به هرسوی در حال پراکنده شدن ورقصیدن بودند بادگرم شدید تا ساعاتی از عصر گذشته همچنان در وزیدن بود تا اینکه کم کم شدت آن فروکش و تبدیل به باد ملایمی شد.................

گراز از مدتها قبل اثر پای خویش را بر زمین کوهستان برجای نهاد و مسیر تردد خویش را برملا نموده بود.چند بیشه از ساقه ها و شاخه های انبوه  تمشک وگیاه ماملی(که دانه هایی گرد وقرمز دارد)درهم تنیده و تل بزرگی تشکیل داده بودتد .گراز در یکی از این بیشه ها به مدد زور آج و سر بزرگ خود راه گشوده ودر دل ان مامنی برای خویش فراهم نموده بود که جز خودش کسی را یارای ورود برآن نبود .گراز به داشتن پوستی کلفت مشهور است.

آن زمان من هنوز به شکار گراز نرفته بودم اما در شکارهای دیگر که بیشترشان پرنده های شکاری بودند دستی داشتم.

نقی اسب زر،ابول گلپور،طالب گلپور،نوری ارمیون و ویکی دونفر دیگر .سینه کش کوه را در پیش گرفته وبه سوی بیشه به پیش می رفتند .من هم بی تفنگ وبرای آشنایی با حال وهوای شکار گراز به دنبال اینها بودم.وقتی به نزدیکی بیشه ای که گراز در ان خفته بود ، رسیدند آریش تاکتیکی  گرفتند .بیشه از مایملک مرحوم اسدالله فرید وبه فرزندش جانعلی فرید به ارث رسیده بود .آنها در سه سمت بیشه کمین کردند شمال ، جنوب وشرق.تشکیل یک مثلث دادند .صدایی از کسی برنمی خواست .سمت شمال غرب این مثلث مورب و به سرازیری دشت ، و سمت جنوب به سربالایی کوه میکشید.

شکارچیها در کمین خویش مستقر شدند و لوله تفنگها به طرف بیشه نشانه رفت....

گراز حس شنوایی و هشیاری بسیار خوبی دارد.نقی تکه چوب کلفتی را از زمین برداشت و به سوی آشیانه گراز پرتاب نمود .گراز که بی خبر از همه چیز آرام بر بیشه خویش خفته و در حال نشخوار به حالت نیمه خواب و بیدار فرو رفته بود و هرچند لحظه بی اراده گوشهای خویش راتکان میداد،با فرود آمدن اولین چوب بر آشیانه اش سر آسیمه از جا جهید وچون کلوخ دوم بر آشیانه اش فرود آمد رمان وهراسان  ازراه تنگ خروجی آشیانه خویش بیرون پرید، ازبیشه بیرون جهید وراه سربالایی مورب را به سرعت درپیش گرفت  .صدای شلیک سهمگین تفنگ سرپر نقی اسب زر و به موازات آن تفنگ نوری ارمیون و سپس ابول گلپور در فضای کوهستان طنین انداخت .گرازسربالایی کوه را در پیش گرفت و شکارچبان نیز به دنبال گراز روان گشتند.لکه خونی که از بدن گراز بر زمین ریخته بودنشان می داد که گراز زخمی و رو به سوی زمینهای خانعلی فرید فرار نموده است. .......

 رمه گوسفندان قاسم(فرید)خویش را در اطراف آغل چوبین وبزرگ ولو کرده و خسته از نیمروز چریدن ،درحال نشخوار علفهای خورده شده بودند.

شکارچیان با پیمودن سر بالایی به محوطه آغل گوسفندان قاسم رسیدن ..سگ گله قاسم با دیدن شکارچیان پارس کنان با دندانهای تیز خویش به سوی آنان یورش برد .شکارچیان سگ را از خویش رانده وچون به نزدیکی آغل رسیدند قاسم را دیدند که با داسی آخته در کنار خوک در انتظار آنهاست. شکارچیان چون نزدیک شدند تا خوک را ببرند قاسم را مانع دیدند .قاسم با داس تهدید میکرد و میگفت این خوک بر سرای من مرده ومرا تصاحب آن در اولویت است و آن را برای سیر کردن شکم سگان خود میخواهم.شکارچیان نیز چون می دانستند فرد ارمنی هست که در قبال دریافت لاشه خوک مهمات شکار مبادله میکند سخت با قاسم به مجادله برخواستند نقی که مدعی بود تیر اول را که اوشلیک کرده و خوک به واسطه آن از پا در آمده بر این خوک حق تملکی بیش از دیگران قایل بود با سخنان درشت وبلند قاسم را مورد عتاب قرار داده و چوپان نیز داس خویش محکم در دست گرفته و سخنان سخیفی بر زبان آورد و کم کم کار به زور ازمایی کشید...هرکدام برصحت ادله خویش تاکید داشتند .این میگفت اینجا سرای من است وهرچه در آن باشد از ان من است وآن دیگر میگفت که این گرازشکار من است که بی اراده راه این محل را در پیش گرفته وبمُرده. مجادله طول کشید تا انکه ابول و طالب که کهنسال تر بودند پای پیش نهاده و دو جوان بی باک را از هم جدا نموده گفتند ای قاسم سگ را در یک روز خوردن خوکی به این درشتی به عمل کار بر نیاید، هوا گرم وعنقریب لاشه را تعفن درخواهد گرفت پس بیا و به یک ران درسته از این خوک قناعت کن که سک را بر آن رضایت حاصل خواهد امد.قاسم نیز با اندکی تفکر چون خویش را به تنهایی حریف چند کس نمی دید براین پیشنهاد رای برتوافق بداد و شکارچیان نیز از یک پای خوک صرف نظر بنمودندو قاسم با داس خویش یک پای گراز را جدابنمود.چوبی کلفت و دراز از درختان جنگل ببریدند ، دو دست ویک پای خوک را به هم بستند و چوب از میان آن رد کردند و هرکسی یک سر چوب را برشانه خویش بنهاد و خوک را به دامنه کوه بیاوردند و...........آن کردند که باید می کردند....یاد آن ایام به خیرکه مرا خاطرات فراوان در خزانه دل و اندیشه خویش است...والسلام

 



سه شنبه 15 مهر 1393برچسب:, :: 18:37 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

عصر عید قربان سفری داشتم به اشکورات تصاویری از آنجا را باهم ببینیم.


 



جمعه 4 مهر 1393برچسب:, :: 14:36 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



جمعه 4 مهر 1393برچسب:, :: 14:34 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



یک شنبه 30 شهريور 1393برچسب:, :: 13:40 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

در مطلب صفحه بعد در باره جن توضیحاتی مشاهده خواهید کرد.اتفاق عجیبی که پس از نوشتن آن مطلب(مطلب بعدی) افتاد واقعا مرا متعجب وحتی به وحشت انداخت!وقتی مطالب را در مورد جن مورد نظر که هم در بیداری و هم در خواب  دیدمش نوشتم ، هنگامی که خواستم در وبلاگ منتشر کنم نشد که نشد.بارها از طرق مختلف امتحان کردم به هیچ وجه منتشر نمی شد .یکبار هم هنگام آپلود مطلب مرد نظر صفحه لپ تاپم آبی رنگ شد و اخطار سوختن ویندوز آمد به هر حال متنها رکم کردم بازم نشد  به هیچ وجه وبلاگ آپ نمی شد.فردای آن روز هم هرچه سعی کردم باز هم نشد شب که شد احساس کردم بدنم جزجز میکند!!!! وداغم اما احساس سرما میکنم وخواب از سرم پرید ساعت یک ونیم از نصف شب گذشته بود که ماشین را روشن کرده و به درمانگاهی شبانه روزی در گلسار رشت(درمانگاه صابرین)مراجعه نمودم .مقداری دارو گرفتم ومصرف کردم پزشک برایم مرخصی استعلاجی رد کرد فردایش فرصتی پیش آمد رفتم پشت لپ تاپ الله اعلم اینترنت قطع شد و مودم کار نمیکند با مخابرات تماس حاصل شد راهنماییهایی کردند اما مؤثر واقع نگردیدتا اینکه کارشناس فرستادند بنده به دلیل مرخصی استعلاجی در  خانه بودم .کارشناس مخابرات آمد و گفت سیستم سیم کشی و امکانات جانبی تان سالم است اما وایرلس (مودم بیسیم) ریست شده وپرسید آیا به مودم  دست زدید گفتم نه بعدش کارشناس مخابرات از نو آی دی وپسورد و نام کاربری برام ساخت و سیستم را راه انداخت .این پیشامد پس از مطالب مربوط به جن ، که نوشته وقصد انتشار آن را داشتم، سخت مرا در فکر فرو برد.شما چه فکر میکنید؟؟؟؟؟؟آیا این پیشامدها اتفاقی بود؟؟؟؟



یک شنبه 30 شهريور 1393برچسب:, :: 12:52 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

روز پنجشنبه 27/6/93 دربخش نظرات وبلاگ چشمم به نظر بازدیدکننده محترمی افتاد که بسیاربنده را تحت تاثیر قرار داد.

سخن بسیارگفته بود وبنده هم با مطالعه آن  تحت تاثیر قرار گرفتم .چندین ماه پیش بنده در یکی از مطالب وبلاگم در باره دیدن یک جن درسالهای کودکی  در یک شب بسیار سخت ویخبندان صحبت کردم ونیز از نگاه غضب آلود آن جن هنگام  چشم درچشم شدن باخودم ونیز بیماری بسیارسختی که پس از آن بدان دچار گشتم صحبت نمودم.

پدرم دعا نویس مشهوری بود ودعای دفع اجنه وپریان می دانست. دست به دعای عجیبی داشت و دعاهایش اکثرا مؤثر بود بسیاری از مردم اطراف برای رفع مشکلاتشان نزد او می امدند و طلب دعا میکردند وعجیب این بود که پس از مدتی مراجه می کردند و مدعی میشدند که مشکلشان حل شده.شاید پدرم با دعاهای خود باعث آزارو کینه اجنه شده بودو آنها مرا که بسیار عزیز پدر ومادر بودم ودر همان خردسالی صدای بسیار دلنشینی داشتم ودر 5 سالگی شروع به خوانندگی کرده بودم مورد هدف قرار دادند و انتقام سختی از پدرم گرفتند .البته این یک فرضیه است ونمی توان صد درصد تآییدش نمود

بیننده محترم وبلاگم به نام سرکار خانم اقسامی در بخشی از اظهار نظرشان پس از خواندن مطالب وبلاگم چنین نظر گذاشته بودند: "باسلام ممکن است الله و اعلم من درجایی خواندم دقیق حضورذهن ندارم که حضرت رسول دلله ص درحین مهاجرت بایارانش درمکانی اوطراق میکنندچون موقع تاریک شدن هوا بود عده ای رومسول جمع کردن هیزم عده ای مشغول جمع آوری سنگ برای محکم کردن پایه چادرها وتعدادی هم مشغول برپاکردن چادر ها بودن اما تامشغول برپاکردن چادر دوم می شدن چادرقبلی باوجود محکم بودن پایه هاش اززمین درمیاومدومیاوفتاد به حضرت اطلاع میدن دورترازیارانش بربالای سنگی میرود وگروه اجنه رابانامهای مختلف صدا میزند.وآنها اعتراض میکنند که جای ماروتنگ کرده ایدحضرت بااستمداد ازخدا که فرشته وحی نازل شده ومیفرماید جای هرگروه رابدین صورت تعیین کن آندسته که ترابه پیامبری قبول مرابه یگانگی وخدای ومسلمان هستن بامسلمانان ودرشهرهاومکانهای شلوغ گروه دوم که مسیحی هستن درروستاها واطراف آبادیها وگروهی که به هیچ دین وآیینی نیستن درکوهها ودره ها وجاهای صعب العبور جای گیرند.بااین اوصاف ومطالعه کتابها ومطالب دیگری یکی از عارضه ها وآسیب رساندنشون تب هست درکتابی بنام هفتاددیو که حضرت سلیمان پیغمبر از آنهاسوال کرده ودعایی خاص دارد.من اعتقاد به اثر دعا ها دارم علتش رادربعضی موارد شاهدبودم به لطف خدا.علت تب ومریضی شمابدست دکترنبوده باوجودیکه حتی شماروبه دکتر وبیمارستان بردن ولی عارضه طوری قوی بوده که معالجه نشدین دراینجورمواقع به حضرت سلیمان دعاهایی راآموختن که اگردرجریان باشی دعانویسان متبحر ومومن درقدیم کارهای بسیاری انجام داده اند .

همین امسال زنی برای چندمین باربامراجعه به دادگاهی درکرج لطفأسرچ کن عنوان کرده بود که سه فرزند دارد 12سالگی ازدواج کرده زندگی خوبی دارد وشوهرش رودوست داردامادرهمانشب عروسی صدایی بهش گفته نباید بااین ازدواج کنی وسالهاست ازدست گربه هایی شبهاکتک میخوردوآثارچنگال برصورت وبدنش روهمه می بیننداماکاری ازهیچ دعانویسی برنمیاد وگربه هابهش میگن که بایدازشوهرتدطلاق بگیری مطلب جالب وطولانی هست حتی گفته همشرش وپدرشوهرش بارهاشبهابالای سرش بیدارنشستن قمه بدست تاباچرخش محکم باعث ازبین رفتن اونابشن امادریک چشم بهمزدن چنان بلایی باعصبانی کردن اونهابرسرخانم آوردن که شوهرش بعداز14سالهاگریه ومجبوری راضی به طلاق شده وادعاکرده دیگه طاقت عذاب کشیدن خانمش رو نداره!شاید اگربگم دربچگی چیز هایی میدیدم وهروقت می گفتمبهم می توپیدن که دارم جلب توجه میکنم متهم به دروغگویی میشدم حتی بایکی ازهم سن وسالهام که دختربچه ی فامیل بود وسالهاپیش بادیدن هم یاد آوردیم واینکه چراهیچکی حرف مارو باورنکرد!ساعت 3/5شبه پنج شنبه 27شهریور93هست خواب ازسرم حسابی پرید کی باید فرداسرکاربره وحقیقتش باحرف جن وحشتم گرفته آخه من تودانشگاه استان مرکزی اراک زمان دانشجویی درمنطقه آشتیانبه چیزایی برخوردم واتفاقایی که ازبیانش معذورم اوناباماهستن ودرکنارمازندگی میکنند"

این گوشه ای از اظهار نظر این خواننده محترم وبلاگم بود البته احتمالا ایشان بایدازبچه های قدیمی روستا باشندن چون اگر فرزند مرحوم" گله" باشند باید از منطقه حسین کوه شولم ودر منطقه پادگان آموزشی حسین کوه باشند وبنده مرحوم گله را میشناختم .شایدهم نباشند من ازاین بانوی محترم بسیار بسیار سپاسگذارم که به مطالب وبلاگ بنده توجه داشته اند.

البته عرض کنم من سالها پس از ان واقعه مجددا جنی شبیه به همان جن را درخواب دیدم که در گوشه ای اززمین حیاط خانه پدر خدابیامرزم آنجا که درخت فندقی است در حال خوردن خون از زمین است وتا مرابر بالکن خانه دید دوید واز سرپایینی دره ای همونجا که یکی از درختان گردو قرار دارد پایین رفت وغیب شد .دقبقا پاهایش مثل پای یک اسب قهوهای دارای ماهیچه قوی ونیز دارای سم اسب بود و نیمتنه بالایی اش شبیه انسان اما به همان رنگ قهوه ای براق بود.مجددا بسیار سپاسگذارم از خانم اقسامی و برایشان هرکجا هستند در کنار فرزندان عزیزشان آرزوی سعادت وسلامتی دارم.

 



دو شنبه 24 شهريور 1393برچسب:, :: 20:18 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

شهریور که به روزهای پایانی اش نزدیک می شود فصل ریختن گردو از درخت وجمع آوری آن است.بنابراین برای چیدن گردو به شولم وباغ خودم رفتم دراین باغ دو درخت تقریبا کهنسال ودودرخت جوان گردو وجود دارد .برای ریختن گردو از درخت باید از آن بالا رفت واین بالا رفتن از درخت کار هرکسی نیست چون درختان گردوی شمال بلند هستند و شاخه هایشان به هر طرف کشیده ورشد کرده است . ابزار ریختن گردو از درخت نیز ترکه چوب بلندی است که با آن بر شاخه های مملو از گردو میکوبند و گردوها را بر زمین میریزند و جمع آوری می کنند. بنابر این لازم بود کسی را پیدا کنم که از درختها بالا رود و گردوها را برایم بریزد.پسر عمویم رسول که در روستا زندگی میکند اهل این کار بود بنابر این رفتم به خانه اش واز ایشان خواستم گردوها را برایم بریزد .ابتدا طلب اجرت خویش را براین مبنا گذاشت که هرچه محصول گردو به دست امد بین ما تقسیم شود وزیربار تخفیف هم نمی رفت تا اینکه از خر شیطون اومد پایین وبا قرار مبلغ صد هزار تومان راضی شد گردوی درختهارا بریزد.رفتیم باغ ورسول از درختها بالا رفت و گردوها را برایم ریخت هوا گرم وشرجی بود و درختها در یک شیب بیست متری فاصله از یک دره تنگ وخشک از اب روییده بودند و گردوها ی ریخته شده سر میخوردند و می پریدند در دره جمع می شدند و جمع اوریشان راحت تر می گشت بنابراین گردوی درختها راجمع کردم و آوردم به رشت .گردوها در پوست بودند و پوست بعضیشان به راحتی در می آمد وپوست خیلی از گردوها هم چسبیده بود و در نمی آمد وباید  دوسه  روز می موند تا پوستشان شل و قابل در اوردن می گشت.بنابر این مدت چهار پنج روز کار پوست کندن گردوها را از ساعت 5 تا 21 غروب انجام می دادم . پوست گردو اگر با پوست بدن تماس بگیرد آن را مثل حنا رنگی میکند منتهی به رنگ سیاه تیره واین رنگ تا حتی ده روز و بیشتر بر دستها ماندگار می شود .برای جلوگیری از این امر ابتدا دستکش پلاستیکی یکبار مصرف و سپس بر روی ان دستکش ظرفشویی می کردم اما با همه این اوصاف در پایان رو پنجم دستم مقداری رنک تیره برداشت وهنوز هم آثار ان بر دستانم هست.پوست گردوها را بایک چاقوی تیز از پوسته درونی گردو می کندم وجدا میکردم .هر روز گردوهای پوست کنده را در زمین پخش میکردم تا فردا که آفتاب بر آمد بر آنها بتابد ومغزشان را خشک کند.خدا به همه بندگانش از دامن پر مهر زمین روزی عطا فرماید.

 



شنبه 8 شهريور 1393برچسب:, :: 21:16 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

کلاس پنجم دبستان بودم که با اسماعیل آشنا شدم نوجوانی با قدی متوسط خوش اخلاق ومهربان وبسیار با معرفت بود .

وقتی کلاس پنجم ابتدایی را به پایان رسانیدم ودر مدرسه راهنمایی تحصیلی چهارم آبان سابق دهستان گِشت" ثبت نام کردم از اسماعیل خبری نشد .او ماندن در روستا وکمک به پدر ومادر در کار کشاورزی را به رنج پیاده  روی روزی 22 کیلومتر از "شولم" به "گشت " ترجیح داد ودیگر ادامه تحصیل نداد. اما دوستی ما ترک نشد و من همیشه اسماعیل را بخصوص در روزهای سه شنبه که سه شنبه بازار فومن برپا می شد می دیدم تمام روز را با هم وبا اضافه شدن عظیم (چیکاره سابق) از بازار دراز فومن بالا وپایین می رفتیم واز شما چه پنهان به قول قدیما نامزدبازی می کردیم .هم عظیم وهم اسماعیل را خیلی دوست داشتم .عظیم بچه دیلم بیجار بود ومسیرش از خانه ما دورتر بود.

اخلاق خوب، معرفت، احترام و مهربانی اسماعیل واقعا قابل تقدیر بود. ما باهم دوست بودیم تا اینکه من دیپلمم را گرفتم وبلا فاصله در شهر رشت رفتم  برسر کار. محل کار من بهزیستی  رشت بود و این باعث شد دیگر خیلی کم همدیگر را ببینیم تا اینکه یک دفعه اسماعیل غیش زد مدتها گذشت وندیدمش تا اینکه از زبان پدر خدابیامرزم شنیدم اسم عیل به ژاپن رفته است مدت دو سه سال هم گذشت تا اینکه روزی پدرم به من گفت که الحمدالله اسماعیل با کسب درامد وسرمایهای خوب از ژاپن برگشته ودر تهران مقیم شده است. از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم اما هرگز اسماعیل را ندیدم. تقریبا بیست وپنج سال از جدایی ما سپری شده بود .گذشت وگذشت تا اینکه پنجشنبه 93/6/6 به دعوت پسر عمویم برای شرکت در جشن عروسی دخترش به  روستای " کوچیَه چال" دعوت شدم . ساعت حدود نه شب بود ومن از قسمتی از جایگاه عروسی بلند شدم تا به عقب تر رفته واز سر وصدای باند دور شوم .بنابر این رفتم نزدیک ته جایگاه وهمینکه خواستم صندلی ای را کشیده و روی آن بنشینم ناگهان دیدم یکی در نزدیکی ذوق زده و آغوش خود را گشوده وچنان مرا در بغل گرفت وبوسید که تعجب کردم و در وحله اول نشناختم ولی  صندلی ای را کشید وبسیار خوشحال روبروی من نشست در یک لحظه به خودم امدم وگفت اعععه اسماعیل تویی؟! نشناختمت عجب عوض شدی مجددا صورتش رابوسیدم وبسیاار خوشحال شدم ونشستیم پای صحبتهای هم از خاطرات گذشته دور و آنچه بعدهادر زندگی ما پیش امدبرای هم تعریف کردیم  خلاصه خیلی خوشحال شدیم از دیدار همدیگر.او همچنان خونگرم مهربان ،بامعرفت و خوش اخلاق وجذاب بودبسیار از دوری هم شکوه وشکایت کردیم به طوری که سرو صدای عروسی فراموشمان شدو

به هرحال آخرای مراسم عروسی فرا رسید و ناگذیر از جدایی وخدا حافظی شدیم .شماره موبایلم را به ایشان داده وهمچنین آدرس وبلاگم را روی یک پاکت نامه نوشته وبه ایشان دادم .خیلی تعارف کرد که تهران نزدش بروم بنده هم ایشان را دعوت نمودم وسرانجام از هم جداشدیم .موقع خدا حافظی چندین بار مرا بغل کرده و برایم آرزوی توفیق نمود.

 "اسماعیل روزدار" همچنان بامرام ومعرفت

 

 

 

  

 



شنبه 8 شهريور 1393برچسب:, :: 21:8 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

چند روز پیش از طرف پسر عمویم رسول به جشن عروسی دخترش دعوت شدم. عروسی روز پنجشنبه 6/6/93 و در روستای " کوچیَه چال" که منطقه ای بین روستای کلرم و ماکلوان ودر مسسیر جاده فومن به شهرک تاریخی ماسوله است برگذارمی شد. غروب روز پنجشنه  به قصد شرکت در این جشن عروسی، از رشت به سوی فومن وماسوله راه افتادم.تا کوچیه چال حدود یکساعت راه بود ، هوا تاریک شده بود که با پرس وجو از اهالی محل نشانی خانه داماد را پیدا کردیم..خانه داماد بربالای تپه ای با هوای مفرح وخنک واقع شده بود .از جاده باریک و اسفالت شده به سمت چپ فرعی ای وجود داشت که به منزل داماد کشیده میشد این فرعی سنگلاخ وشیب تندی داشت وبه زحمت با ماشین می شد از آن بالا رفت.

از حدود یک کیلومتری مانده به خانه داماد (آقای غلام پسند)، ودر مسیر جاده دسته دسته خانواده روستاییان را  می دیدیم که به سمت متزل داماد و به قصد شرکت در جشن عروسی در حال حرکتند. به هر زحمتی بود وبا عبور از سربالایی به منزل داماد رسیدیم .صدای موزیک و خواننده که از طریق باند قوی پخش میشد درکوه ودمن وهمه جا طنین افکنده واهالی محترم روستای کوچیه چال رابه سرور اورده بود. شب شده بود وتقریبا ساعت بیست وربع میشد که به نزدیکی حیاط خانه دامادِ پسر عمویم رسیدیم جا برای پارک ماشین نداشتیم وجاده خاکی هم کم عرض بود و نمی شد ماشین را به امان خدا رها کرد. در کنار خانه ای نزدیک خانه داماد بودیم که سرو کله جوانی پیدا شد که پیرهنی سفیدو شلواری سرمه ای پوشیده وکراواتی هم زده بود فوری رفت توی حیاط آن خانه وبرگشت که برود صدایش کردم وجشن عروسی را به ایشون تبریک گفته ونیز گفتم ببخشید قربان من پسر عموی پدر عروس خانم هستم اجازه میدید ماشینمون را توحیاط شما پارک کنیم .گفت خواهش میکنم اختیار دارید ما در خدمت شماییم وخلاصه ما را تحویل گرفت بنابر این ماشین را در حیاط ایشان پارک کرده وخیالمان از این بابت راحت شد.. خانه داماد در پنجاه متری بالاتر از این خانه که ماشین را در آن پارک کردیم قرار داشت با پیموده سربالایی به حیاط خانه پدرِ داماد رسیدیم.حیاط اندکی شیب داشت بسیار وسیع وپهن ودراز یود و گنجایش دوسه هزار نفر وبیشتر را داشت.خانواده داماد با خوش سلیقگی  قسمت بزرگی از فضای برگذاری جشن را باداربست وپلاستیک رنگی مسقف کرده ولامپهای رنگی و کاغذها وپرچمهای الوان آویزان نموده وجلوه زیبا وتماشایی بخشیده بود .تمام فضای بزرگ حیاط خانه را صندلیهای رنگارنگ پلاستیکی پوشانده بود ومعلوم بود داماد فکر پذیرایی از انبوه میهمانان را از پیش کرده بود. در قسمت پایین محل استقرار عروس وداماد تزیین شده ومحل رقص وپایکوبی نیز آراسته شده بود. دسته موزیک وآوازخوانها نیز که لباسی مخصوص وبه رنگ آبی پوشیده بودند  در همان قسمت مستقر بوده وتند تند برنامه های شاد موسیقی اجرا میکردند ودخترکان وبانوان مشغول رقص وپایکوبی بودند .محشری برپا بود که مپرس!

در سمت چپ محوطه حیای دیواری از پرده پلاستیکی ابی رنگ گشیده و در آنسوی آن محل پذیرایی شام مهمانان را تدارک دیده بودند .ساعت نزدیک ده شب بود که جنب و جوشی در قسمت اقایان که در انتهای حیاط قرار داشت بوجود آمد وعده ای به سمت وسط مسیری که از انتهای حیاط تا محل استقرار عروس وداماد بود و از میان دو ردیف مدعوین که اکثرآ بانوان بودند میگذشت، روانه شدند .معلوم شد موقع سرو شام است وباید با دادن کادوی عروس وداماد به سوی بخش سرو غذا رفت من هم رفتم قاطی صف شدم وبا رسیدن به عروس و داماد هدیه خود را داده وسپس رفتم برای صرف شام .شام عبارت بود از پلو با مرغ و کمی آب مرغ ودوغ و زیتون . غذارا در بشقاب پلاستیکی می ریختند وبه دست مدعوین می دادند  البته چند ردیف میز هم قرار داده بودند اما کاقی نبود به هر زحمتی بود گوشه ای را پیدا کرده وشامم راخوردم. در این جشن با رویداد  مهمی  مواجه شدم وآنهم دیدار تصادفی با یکی از صمیمی ترین وبهترین دوستان ایام نوجوانی وجوانی ام بودکه آخرین بار حدود بیست وپنج سال پیش ایشان را دیدم ودیگر ندیدم وبسیار مشتاق دیدار ایشان بودم که در این جشن تصادفی به هم رسیدیم که در سمت قبلی شرح دادم و.

 



چهار شنبه 5 شهريور 1393برچسب:, :: 23:0 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

پدر خدابیا مرز من تفنگ سرپر درازی داشت از اون تفنگهای چخماخی قدیم که میرزا کوک خان جنگلی از آن استفاده می کرد. تفنگ اسم عجیبی داشت اسمش بود "حاجی مصطفی" ! لوله دراز ودسته چوبی گردی داشت . بسیار خوش دست ودقیق بود وکمتر تیرش به خطا می رفت.صدایش با سایر تفنگهای مشابه تفاوت داشت صدایی صاف وپرطنین که از دور دست شنیده می شد.این تفنگ خیلی برای ما عزیز بود وخیلی دوستش داشتیم.هرنوع شکاری با اون انجام گرفته بود از گوزن وحشی تا پرندگان . پدر که سنش از پنجاه گذشت شوق شکارش ته کشید وبه جای اوبرادریزرگم یدالله با این تفنگ به شکار میرفت بعد برادران دیگرم دست به تفنگ شدند . یدالله بیشتر شکار قرقاول دوست داشت و علی وحبیب به شکار پرنده ای نوک دراز وحلال گوشت به نام محلی"کَفات" علاقه مند بودند البته حبیب گه گاهی به شکار گراز هم می رفت.من از همه کوچکتر بودم وقتی سنم از 18 رسید کم کم من هم به این تفنگ دست درازی کردم وشروع کردم به شکار .اولین شلیک با این تفنگ خاطره انگیز بود وقتی پدرم هدفی را در صد متری گذاشت واز من خواست بزنم.وقتی ماشه را کشیدم تفنگ شلیک کرد  صدای وحشتناکی از آن برخاست و قنداق تفنگ محکم به شانه ام کوبید .تجربه تازه ای بود تا حساب کارِ شکار با این تفنگ دستم بیاید وقتی دیپلم گرفتم دیگه گوشم به حرف کسی بدهکار نبود وبی اجازه یا با اجازه تفنگ را بر می داشتم ومی زدم به کوه که البته چیزی گیرم نمی امد.یکی دوبار هم تنهایی به شکار گراز رفتم .وچندین بارهم در فصل زمستان به شکا رپرندگان بومی مشغول شدم که بسیار خاطره انگیز بود .این تفنگ عشق ما بود وبسیار دوستش داشتیم . تفنگ در خانه ودر امن وامان بود تا اینکه یک روز شایعه انداختند که از سوی ژاندارمری دستور آمده دارندگان سلاحهای شکاری هرچه زودتر سلاح خود را تحویل دهند ابتدا جدی نگرفتیم اما دیدیم کار به تهدید وزندان و اولتیماتوم کشیده بنابر این با غمی جانکاه واندوهی فراوان دل از این تفنگ خاطره انگیز بر کندیم ویک روز برادرم حبیب خبر آورد که تفنگ را تحویل داده .این شد که برای همیشه "حاجی مصطفی " از پیش ما رفت با کوهی از خاطرات شیرین. هنوز شکل وشمایل آن تفنگ کامل در مخزن خاطراتم نهفته است گویی که همین دیروز با آن به شکار رفتم .اما  افسوس ، چون برخی تمرد کردند وسلاح خویش را تحویل ندادند وبعدها در دست برخی تفنگهایشارا دیدیم که با آن به شکار میرفتند.یادت به خیر"حاجی مصطفی" !!.



چهار شنبه 4 شهريور 1393برچسب:, :: 23:54 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

روزی بود وروزگاری، یادش به خیر

پدر خدابیامرزم باغ بزرگی داشت که مثل امروز که بین وراث تقسیم شده وشبیه جگر زلیخا شده، نبود.باغی بود آباد ویک دست پر از درختان توت و انواع واقسام گیاهان دیگر.باغ زیبا ودل انگیزی بود بخصوص فصل بهار.

دورباغ به شیوه قدیم نوعی پرچین  از برروی هم گذاشتن تکه های چوب حصار کشی می شد.درباغ باصفای ما درخت سیبی بود که وقتی عصرها از مدرسه برمی گشتم از زیر تنه آن تا لب سرازیری باغ که به یک جوی آب منتهی می شد کتاب در دست میرفتم وبر میگشتم .عادت داشتم تند تند راه بروم ومطالب را مرور وحفظ کنم .از بس در زیر درخت سیب یزرگ در یک خط مستقیم بیست  متری راه رفته بودم از میان علفهای باغ مثل یک راه فرورفته ووصاف وسیاه رنگ به نظر می آمد .تا زمانیکه میتوانستم مطالب را ببینم کارم همین بود وقتی هوا کاملا تاریک میشد به خانه برمی گشتم ودرسهای تحریری وریاضی را مرور میکردم. یاد آن درخت سیب وآن راه رفتنها وآن ایام به خیر .اونهایی که مرا در آن حالت در باغ می دیدند که تند تند راه می روم وبا صدای کمی بلنددرسها را مرور میکنم فکر می کردند من دیوانه شده ام ! و در حقیقت من دیوانهِ گرفتن نمرات ممتاز بودم باور کنید هشت عدد نمره بیست درکارنامه سال سوم نظری من بود و این نمرات حاصل آن درخت سیب و سیب درونم بود.اکنون از آن درخت سیب اثری نیست آن تکه زمین که درخت سیب در آن بود به برادرم حبیب به ارث رسید وسال پیش با اره بریدش ولی سیب درونم هنوز پربار است. سیب درونتان پربار باد عزیزان



شنبه 30 مرداد 1393برچسب:, :: 22:26 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

این تبلیغ نیست .این حداقل انجام یک وظیفه است که میتوانم برای دوست بسیارعزیزم آقای محمدی دعویسرایی یگانه هنرمند بافنده تابلو قالیهای دورویه انجام دهم .تابلو قالیهایی  با مضامینی بکر ونوکه جز خودش کسی بر رازهای نهفته در رنگها ونقشهای بافته بر تابلو قالیهای گرانبهایش آگاه نیست .او اولین کسی است که برنده مدال ابن سینا از یونسکو شده است به سایت ایشان سر بزنید بیشتر با اوآشنا خواهید شد.او به شانزده کشور جهان سفرکرده وسفیرشایسته ای برای معرفی هنراین سرزمین بوده است . این هم سایت ایشان،   www.davisaraee.ir

 


 

 

 



درباره وبلاگ


به وبلاگ مردی از شولم خوش آمدید.این وبلاگ در برگیرنده مطالب مختلفی شامل خاطرات ، شعرمحلی وتالشی،شعرهای روز و نیز تصاویرمی باشد. این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و مطالب ان در زمینه های مختلف نقطه نظرات خودم می باشد امکان این هست که در بعضی موارد اشتباهاتی در بیان رخ دادهایی که جنبه غیر شخصی داشته باشد، وجود داشته باشد .در مورد شعرها نیز عرض شود تمام شعرها را خودم سروده ام وبراین باورم استفاده ازمطالب دیگران به نام خودهنر نیست.
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان مردی از شولم و آدرس shirmohammad.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 56
بازدید دیروز : 43
بازدید هفته : 167
بازدید ماه : 1211
بازدید کل : 250158
تعداد مطالب : 213
تعداد نظرات : 220
تعداد آنلاین : 1



Alternative content







کاری از شیرمحمد عاشوری (خواندن ذهن شما توسط کامپیوتر)

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین



تصاویر زیباسازی نایت اسکین




تصاویر زیباسازی نایت اسکین

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل
تصاویر زیباسازی نایت اسکین

فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

ابزار وبلاگ نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین


تصاویر زیباسازی نایت اسکین