مردی از شولم A MAN OF SHOULAM
مطالب هنری ،ورزشی، خاطرات شخصی و متنوع ANYTHING
 
 
یک شنبه 30 شهريور 1393برچسب:, :: 12:52 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

روز پنجشنبه 27/6/93 دربخش نظرات وبلاگ چشمم به نظر بازدیدکننده محترمی افتاد که بسیاربنده را تحت تاثیر قرار داد.

سخن بسیارگفته بود وبنده هم با مطالعه آن  تحت تاثیر قرار گرفتم .چندین ماه پیش بنده در یکی از مطالب وبلاگم در باره دیدن یک جن درسالهای کودکی  در یک شب بسیار سخت ویخبندان صحبت کردم ونیز از نگاه غضب آلود آن جن هنگام  چشم درچشم شدن باخودم ونیز بیماری بسیارسختی که پس از آن بدان دچار گشتم صحبت نمودم.

پدرم دعا نویس مشهوری بود ودعای دفع اجنه وپریان می دانست. دست به دعای عجیبی داشت و دعاهایش اکثرا مؤثر بود بسیاری از مردم اطراف برای رفع مشکلاتشان نزد او می امدند و طلب دعا میکردند وعجیب این بود که پس از مدتی مراجه می کردند و مدعی میشدند که مشکلشان حل شده.شاید پدرم با دعاهای خود باعث آزارو کینه اجنه شده بودو آنها مرا که بسیار عزیز پدر ومادر بودم ودر همان خردسالی صدای بسیار دلنشینی داشتم ودر 5 سالگی شروع به خوانندگی کرده بودم مورد هدف قرار دادند و انتقام سختی از پدرم گرفتند .البته این یک فرضیه است ونمی توان صد درصد تآییدش نمود

بیننده محترم وبلاگم به نام سرکار خانم اقسامی در بخشی از اظهار نظرشان پس از خواندن مطالب وبلاگم چنین نظر گذاشته بودند: "باسلام ممکن است الله و اعلم من درجایی خواندم دقیق حضورذهن ندارم که حضرت رسول دلله ص درحین مهاجرت بایارانش درمکانی اوطراق میکنندچون موقع تاریک شدن هوا بود عده ای رومسول جمع کردن هیزم عده ای مشغول جمع آوری سنگ برای محکم کردن پایه چادرها وتعدادی هم مشغول برپاکردن چادر ها بودن اما تامشغول برپاکردن چادر دوم می شدن چادرقبلی باوجود محکم بودن پایه هاش اززمین درمیاومدومیاوفتاد به حضرت اطلاع میدن دورترازیارانش بربالای سنگی میرود وگروه اجنه رابانامهای مختلف صدا میزند.وآنها اعتراض میکنند که جای ماروتنگ کرده ایدحضرت بااستمداد ازخدا که فرشته وحی نازل شده ومیفرماید جای هرگروه رابدین صورت تعیین کن آندسته که ترابه پیامبری قبول مرابه یگانگی وخدای ومسلمان هستن بامسلمانان ودرشهرهاومکانهای شلوغ گروه دوم که مسیحی هستن درروستاها واطراف آبادیها وگروهی که به هیچ دین وآیینی نیستن درکوهها ودره ها وجاهای صعب العبور جای گیرند.بااین اوصاف ومطالعه کتابها ومطالب دیگری یکی از عارضه ها وآسیب رساندنشون تب هست درکتابی بنام هفتاددیو که حضرت سلیمان پیغمبر از آنهاسوال کرده ودعایی خاص دارد.من اعتقاد به اثر دعا ها دارم علتش رادربعضی موارد شاهدبودم به لطف خدا.علت تب ومریضی شمابدست دکترنبوده باوجودیکه حتی شماروبه دکتر وبیمارستان بردن ولی عارضه طوری قوی بوده که معالجه نشدین دراینجورمواقع به حضرت سلیمان دعاهایی راآموختن که اگردرجریان باشی دعانویسان متبحر ومومن درقدیم کارهای بسیاری انجام داده اند .

همین امسال زنی برای چندمین باربامراجعه به دادگاهی درکرج لطفأسرچ کن عنوان کرده بود که سه فرزند دارد 12سالگی ازدواج کرده زندگی خوبی دارد وشوهرش رودوست داردامادرهمانشب عروسی صدایی بهش گفته نباید بااین ازدواج کنی وسالهاست ازدست گربه هایی شبهاکتک میخوردوآثارچنگال برصورت وبدنش روهمه می بیننداماکاری ازهیچ دعانویسی برنمیاد وگربه هابهش میگن که بایدازشوهرتدطلاق بگیری مطلب جالب وطولانی هست حتی گفته همشرش وپدرشوهرش بارهاشبهابالای سرش بیدارنشستن قمه بدست تاباچرخش محکم باعث ازبین رفتن اونابشن امادریک چشم بهمزدن چنان بلایی باعصبانی کردن اونهابرسرخانم آوردن که شوهرش بعداز14سالهاگریه ومجبوری راضی به طلاق شده وادعاکرده دیگه طاقت عذاب کشیدن خانمش رو نداره!شاید اگربگم دربچگی چیز هایی میدیدم وهروقت می گفتمبهم می توپیدن که دارم جلب توجه میکنم متهم به دروغگویی میشدم حتی بایکی ازهم سن وسالهام که دختربچه ی فامیل بود وسالهاپیش بادیدن هم یاد آوردیم واینکه چراهیچکی حرف مارو باورنکرد!ساعت 3/5شبه پنج شنبه 27شهریور93هست خواب ازسرم حسابی پرید کی باید فرداسرکاربره وحقیقتش باحرف جن وحشتم گرفته آخه من تودانشگاه استان مرکزی اراک زمان دانشجویی درمنطقه آشتیانبه چیزایی برخوردم واتفاقایی که ازبیانش معذورم اوناباماهستن ودرکنارمازندگی میکنند"

این گوشه ای از اظهار نظر این خواننده محترم وبلاگم بود البته احتمالا ایشان بایدازبچه های قدیمی روستا باشندن چون اگر فرزند مرحوم" گله" باشند باید از منطقه حسین کوه شولم ودر منطقه پادگان آموزشی حسین کوه باشند وبنده مرحوم گله را میشناختم .شایدهم نباشند من ازاین بانوی محترم بسیار بسیار سپاسگذارم که به مطالب وبلاگ بنده توجه داشته اند.

البته عرض کنم من سالها پس از ان واقعه مجددا جنی شبیه به همان جن را درخواب دیدم که در گوشه ای اززمین حیاط خانه پدر خدابیامرزم آنجا که درخت فندقی است در حال خوردن خون از زمین است وتا مرابر بالکن خانه دید دوید واز سرپایینی دره ای همونجا که یکی از درختان گردو قرار دارد پایین رفت وغیب شد .دقبقا پاهایش مثل پای یک اسب قهوهای دارای ماهیچه قوی ونیز دارای سم اسب بود و نیمتنه بالایی اش شبیه انسان اما به همان رنگ قهوه ای براق بود.مجددا بسیار سپاسگذارم از خانم اقسامی و برایشان هرکجا هستند در کنار فرزندان عزیزشان آرزوی سعادت وسلامتی دارم.

 



دو شنبه 24 شهريور 1393برچسب:, :: 20:18 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

شهریور که به روزهای پایانی اش نزدیک می شود فصل ریختن گردو از درخت وجمع آوری آن است.بنابراین برای چیدن گردو به شولم وباغ خودم رفتم دراین باغ دو درخت تقریبا کهنسال ودودرخت جوان گردو وجود دارد .برای ریختن گردو از درخت باید از آن بالا رفت واین بالا رفتن از درخت کار هرکسی نیست چون درختان گردوی شمال بلند هستند و شاخه هایشان به هر طرف کشیده ورشد کرده است . ابزار ریختن گردو از درخت نیز ترکه چوب بلندی است که با آن بر شاخه های مملو از گردو میکوبند و گردوها را بر زمین میریزند و جمع آوری می کنند. بنابر این لازم بود کسی را پیدا کنم که از درختها بالا رود و گردوها را برایم بریزد.پسر عمویم رسول که در روستا زندگی میکند اهل این کار بود بنابر این رفتم به خانه اش واز ایشان خواستم گردوها را برایم بریزد .ابتدا طلب اجرت خویش را براین مبنا گذاشت که هرچه محصول گردو به دست امد بین ما تقسیم شود وزیربار تخفیف هم نمی رفت تا اینکه از خر شیطون اومد پایین وبا قرار مبلغ صد هزار تومان راضی شد گردوی درختهارا بریزد.رفتیم باغ ورسول از درختها بالا رفت و گردوها را برایم ریخت هوا گرم وشرجی بود و درختها در یک شیب بیست متری فاصله از یک دره تنگ وخشک از اب روییده بودند و گردوها ی ریخته شده سر میخوردند و می پریدند در دره جمع می شدند و جمع اوریشان راحت تر می گشت بنابراین گردوی درختها راجمع کردم و آوردم به رشت .گردوها در پوست بودند و پوست بعضیشان به راحتی در می آمد وپوست خیلی از گردوها هم چسبیده بود و در نمی آمد وباید  دوسه  روز می موند تا پوستشان شل و قابل در اوردن می گشت.بنابر این مدت چهار پنج روز کار پوست کندن گردوها را از ساعت 5 تا 21 غروب انجام می دادم . پوست گردو اگر با پوست بدن تماس بگیرد آن را مثل حنا رنگی میکند منتهی به رنگ سیاه تیره واین رنگ تا حتی ده روز و بیشتر بر دستها ماندگار می شود .برای جلوگیری از این امر ابتدا دستکش پلاستیکی یکبار مصرف و سپس بر روی ان دستکش ظرفشویی می کردم اما با همه این اوصاف در پایان رو پنجم دستم مقداری رنک تیره برداشت وهنوز هم آثار ان بر دستانم هست.پوست گردوها را بایک چاقوی تیز از پوسته درونی گردو می کندم وجدا میکردم .هر روز گردوهای پوست کنده را در زمین پخش میکردم تا فردا که آفتاب بر آمد بر آنها بتابد ومغزشان را خشک کند.خدا به همه بندگانش از دامن پر مهر زمین روزی عطا فرماید.

 



این روزها فصل درو وجمع آوری برنج از شالیزارهای روستا است .با وجود اینکه نزدیک به سی سال است از محیط روستا دورم و  گرفتار شهرو پوچیها وخوشیهای روزمره آن هستم اما هرگز روزهای سخت وشیرین کودکی ونوجوانی هایم را در روستا ازیاد نبرده ام. من هنوز  ده یا دوازده سالم بیشتر نشده بود که با مزرعه وشالی و درو برنج آشنا شدم .در سن سیزده سالگی یک درو گر قهار بودم وچنان مشت مشت چندین ساقه از شالی را با  درو از دَم تیغ میگذرانیدم وروی ساقه های بریده شده به مهارت پخش میکردم که مَپرس!!

صبحها خورشید دمیده از خانه به مزرعه می رفتیم و در معرض نور وگرمای شدید آفتاب تا ساعت 12 ظهر به کار درو مشغول می شدیم.روستا نه اب شهر  داشت(هنوزهم ندارد) و نه برق(که اکنون دارد) بنابر این ما از آشامیدن آب خنک هم محروم بودیم یکی از افراد خانه وسط کار مجبور بود با طی مسافتی از نزدیکترین چشمه ها یا چاههای منازل مردم آبی بر ضرف بزرگ مسین که به آن " مَشَبَه" یا" چیری " میگفتند بریزند وبیاورند  پدر من در دو منطقه مزرعه داشت یکی نزدیک منطقه سیا چولافت ودیگری منطقه موسوم به دکانسرا بود. اگر در حال درو در منطقه نزدیک به سیا چولافت،  بودیم از آب چاه خانه مرحوم کاسعلی عابدینپور آب بر می داشتیم واگر در منطقه در منطقه دکانسرا کار می  کردیم از چشمه نزدیک منزل مرحوم عسگر روزه دارو یا از از چشمه وچاه منزل خانواده صبوری آب شرب برداشت میکردیم. آب تا به دست ما برسد به ما ولرم میشد ولی به هر حال تازه بود می خوردیم ، رفع عطش میکردیم وجانی تازه می گرفتیم.

ما دورأس اسب داشتیم که با مرحوم حاج حسین گنجی مقدم شریک بودیم .اسبها در فصل ییلاق مورد استفاده کار گله داری و پرورش گوسفند خانواده مرحوم حاج حسین قرار می گرفت ودر فصل درو برنج جهت حمل برنجها از مزرعه به انبار مورد استفاده ما بودند.عصرها مادر وپدرم ومیرفتند مزرعه وشالیهایی را که روز قبل درو کرده بودیم ودر معرض آفتاب خشک و سبک شده بودند دسته دسته میکردند  .ما یعنی من وبرادرم حبیب می رفتیم اسبها را یراق می بستیم  پالان می گذاشتیم وبا تسمه پشمین محکم به اسب می بستیم بعد روی پالانها  وسیله ای چوبین و محکم که بیشتر از چوب درخت شمشاد تهیه میشد وبه آن " کتیلَه چو" می کفتیم می گذاشتیم وآن را هم با تسمه محکم به اسب میبستیم و راه می افتادیم به طرف مزرعه .ازخانه تا مزرعه حدود یک کیلومتر راه بود که ازکنار یا میان مزارع می گذشت ما با طی این مسیر میرفتیم مزرعه وشالیها را در هر اسبی حدود بیست وشش یا سی دسته بار می زدیم وبرمیگشتیم و می بردیم در انبار نزدیک خانه خالی می کردیم .هر روز بیشتر از شش یا هفت بار نمی توانستیم برویم وبرگردیم چون هم اینکه هوا تاریک می شد وهم اسبها خسته می شدند. بنابر این مدت حدود دو هفته کار ما همین بود.ما به کارهای سخت عادت داشتیم وبدنهای ما آهنین بود  .تمام چربیهای بدن من آب شده بود و در عوض بسیار فرز وچابک بودم. گاهی اوقات هم اسب سواری  وچنان حالی میداد که حظ می کردیم. یاد آن روزها وایام به خیر که جز خاطره ای دور اینک چیزی برای ما نمانده. ما فرزندان کار وتلاش بودیم. هم کشاورزی می کردیم . هم درس میخواندیم و همانطور که قبلا گفتم 17500کیلومتر پیاده راه رفتم ( از شولم تا گِشت) تا توانستم سه سال راهنمایی تحصیلی را بگذرانم و بروم دبیرستان، هم  اینکه بعد از فارغ شدن از کار درو مزرعه ورزش می کردیم (کشتی، والیبال وفوتبال ) کوه می رفتیم، شکار می رفتیم، ماهیگیری می رفتیم و.......خلاصه ما تمام فصل فعال بودیم و مثل امروز در بند تلویزیون وماهواره و انواع گوشیهای موبایل و اس ام بازی و این جور کارها نبودیم. گرچه مشکل شنوایی داشتم اما از نظر جسمی تنی سالم و وروانی آرام و محیطی بکر و بدون هیاهو داشتم. یادش به خیر ......

 

 

 



پنج شنبه 9 مرداد 1393برچسب:, :: 17:54 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

این هفته دو بار شرمنده شدم! یکبارروز شنبه 4/5/93 که صدا وسیمای گیلان با اعزام گذارشگرخود به اداره وتهیه گذارش  حقیر را شرمنده  توجهات خودشون نمودند وبار دوم حضور استاد بازنشسته دانشگاه جناب آقای اسماعیل لطفی مدرس درس فلسفه اسلامی و مؤلف چند کتاب در محل کار بنده بود. حدود یک ماه پیش اقای لطفی را در یکی از بخشهای توانبخشی رشت برای کاری پیش اقای محمد زاده( از همکارنمان)دیدم با یک بسته حاوی چندین جلد کتاب در رابطه با حقوق انسان .

صحبت سر ین کتابها بود که باعث آشنایی ایشان بابنده شد .همچنین صحبتهایی شد بر سر طول کشیدن چاپ کتاب شعربنده و همین مقدمه ای شد از اشنایی بیشترایشان بابنده . پس ا صحبتهایی یک بیت شعر به بنده ارایه دادند واز بنده خواستند برمبنای آن  ، شعری بسرایم وهروقت کار نوشتن شعر به پایان رسید ایشان را با خبرسازم .قبول نمودم وپس از دوسه روز شروع به نوشتن شعربر مبنای ان بیت نمودم آن بیت چنین بو:

مصطفی راوعده داد الطاف حق        گر بمیری تو نمیرد این سبق

برمبنای این بیت ، سی وپنج بیت شعر که در دو ونیم صفحه کاغذ آ4 جا گرفت نوشتم .

پس ازنوشتن شعر متوجه شدم که شماره موبایل استاد را در لابلای کاغذهای اداره گم کرده ام .پس از جستجوهای فراوان شماره موبایل استاد پیدا وتوسط آقای محمد زاده با ایشان تماس گرفتم متآسفانه تماس برقرار نگردید بنا به دلایلی که معلوم نشد.گویا شماره اشتباه بود .

ساعت 12امروز پنجشنبه 9/5/93با همکارانم در سالن فوتسال اداره درحال بازی فوتسال بودیم که استاد را دیدم روی سکوها نشسته ودر حال تماشای بازی ما است از دور دستی تکان داده وسلامی نمودم.بعد از پایان بازی و تعویض لباس رفتم پیششان وبا هم رفتیم اتاق کارم. آقای مظلومی همکار جدیدمان که جوانی برازنده وکارشناس ارشد روانشناسی ومدرس دانشگاه که مطبی نیز در گلسار رشت دارند وحدود یک هفته است در اتاق بنده استقرار یافته اند ، نیز حضور داشتند .به شوخی گفتم خدایا ترا سپاسگذارم که این توفیق را به بنده دادی تاامروزدر میان و همنشین دو استاد یکی پیر فرزانه ودیگری جوانی درطریق فرزانگی ، قرار بگیرم.سپس آن دو استاد رابه هم معرفی کردم .استاد جوان دست استاد پیر را فشرد وهرسه نشستیم ، آقای محمدزاده هم آمدند وشدیم چهار نفر .پس از صحبتهایی استاد را درجریان تماس وعدم استحصال جواب قرار دادیم .ایشان عذر خواهی نمودند وسر انجام رفتم از کشوی میزکارم شعر را بیرون آورده وتقدیمشان نمودم با خواندن هرچند بیت دستی به شانه ها یم کشیده وتشکر و ابراز لطف  نموده و بنده را شرمنده محبتهایشان می کردند . خواندن شعر به پایان رسید .خیلی تعریف وتمجید نموند وپیشانی بنده را بوسیدند وحتی بزرگواری نموده قصد بوسیدن دستهایم را داشتند که به شدت شرمسار وجلوگیری نمودم! بنده هم شانه ها وسرشان را به قصد احترام وادب بوسیدم.بین چند پیشنهادی که داشتند یکی خیلی توجه بنده را جلب کرد و آنهم سرودن شعر برای هر یک ازسوره های قرآن با توجه به مضمون آیات آن سوره ها بود. لحظاتی بعد استاد برخواستند وبا ما خدا حافظی کردند .واقعاّ هفته پرباری برای بنده بود.93/5/9

 



شنبه 30 فروردين 1393برچسب:, :: 22:11 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 بیست ونه روز ازماه فروردین سال یکهزار وسیصدونودوسه وبه هنگام پنج ساعت از عصر بگذشته به ولایت کریمه شولم مراجعت نمودم تا در ملک پدری خویش برای ساعتی به عزم تفرج وتفریح وتغییر احوال به گشت وگزار پرداخته ودر این ملک زر خیز وبابرکت تخم کدو وزرتی به کِشت آورم در این اندیشه که  شاید حاصلی به وقت خویش مارا به دست آید.باری اسباب زرع از قبیل داس وبیل با خویش همراه داشتمی تا به مدد آن زمین شخم زده وخاشاک بروبم وتخم بیفشانم. گوشه ای از باغ را پسند آمد ودرآن بیل بر زمین فرو کوفتم .هنوز اندک زمان نبگذشته بود که ناگه آسمان نیلگون را سهمگین ابری تیره وتار بپوشانید وبرجبال مشرف بر ولایت ولایت مدار "پارنَ چَرَه" چنان اخگری تازیانه بکوفت که نعره دهشناک آن موی برتن من سیخ وهوش از سرم بربود تو گویی ستون آسمان بشکست وسقفش فروریخت .باری هنوز در حال ناخوش خویش بودم که  از سقف اسمان اشک از چشم  فلک فرو ریخت وچنان بارانی به رگبار در گرفت که هردانه از قطره آن به نخودی برابر گشتی وبرخاک وچمن سیلی بزدی  ازسر شوخ وطراوتی ببخشیدی.ومرا زبانحال به این شرح بودی.



جمعه 29 فروردين 1393برچسب:, :: 22:53 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

امروز جمعه 93/1/29 سری به شولم وباغ خودم زدم ساعت تقریباٌ از پنج بعداز ظهر گذشته بود که برطبق طبیعت آب وهوایی منطقه ، ابری بهاری آمد و رعدو برق دَر گرفت وچنان با صدای دهشتناک طنین می انداخت که مو برتن آدم سیخ می شد.من در حال شخم زدن تکه ای از زمین باغ برای کاشت کدو وزرت بودم که ناگهان باران بهاری با دانه های درشت باریدن گرفت فوری به طرف شیروانی خانه قدیمی دویدم ور آن پناه گرفتم تا خیس نشوم .معلوم بود که تا نیم ساعتی خواهد بارید واین از تجربه ای بود که از اینگونه بارانها داشتم .بعدش رفتم ایوان خانه واز آنجا با گوشی موبایل از صحنه باریدن باران ومنظره اطراف فیلمبرداری کردم .باران همراه با غرش تندر ادامه داشت تا اینکه کم کم بند آمد ومن رفتم سر کارِ کشت کدو وذرت بعد رفتم تکه های چوب از جنگل بریدم وجمع کردم ودور تکه ای که در آن بذر زرت کاشته بودم فرو کردم تا مرغها نروند داخل آن ودانه هارا در نیاورند .عکسهایی گرفتم وبعد در ساعت 7 کارم که تمام شد دست وصورتم را شستم وبه رشت برگشتم.

 



سه شنبه 19 فروردين 1393برچسب:, :: 22:10 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

بهار است.درختها درحال برگ در آوردن وشکوفه زدن هستند تابارخودرابرای  فصل جدیدببندند. درختهای نارنج وپرتغال نیز درهمین تدارکند و کم کم عطر شکوفه هایشان فضا را آکنده و سرشار می کند .زمستان سختی براین درختان گذشت و بارسنگین برف کمرشان را آزرده ساخت بخصوص  درختانی که هنوز میوه هایشان به هر دلیلی چیده نشد مثل همین درخت نارنج باغ من .این درخت مجبور بود در زیر بار سنگینی میوه های خود وسنگینی وسرمای شدید برف زمستانی به استقامتی سخت تن در دهد و هنگامی برفها آب شد وسرما بار سفر بست میوه هایشان دانه دانه بر زمین ریخت .گرچه هنوز میوه های سال قبل برروی این درخت ودرختان نارنج وپرتقال دیگر هم آویزان است اما در کنار این میوه های خشک شده بردرخت وپلاسیده برزمین شکوفه هایی برشاخسار این درختان در حال رویش و عطر افشانی است .خدا حفظشان کند که طبیعت بی آنها جلوه ای ندارد. اینجا باغ من است واین هم  نارنجهای پلاسیدهِ بر زمین فرو ریخته.

 

 



یک شنبه 16 فروردين 1393برچسب:, :: 21:43 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

گیاه "ماملی" از گیاهان جنگلی وکوهپایه ای  گیلان است که بصورت خودرو هرز رشد میکند وبا تکیه بر درختان وگیاهان زندگی میکند وبالا میرود وروی درخت پخش میشود معمولاٌ بیشتر از 5متر بالاتر نمیرود ساقه های آن طناب مانند،دراز  ودارای خارهای کوتاه است ومیوه آن اواسط پاییز میرسد ورنگ قرمز دارد .مزه خاصی ندارد وخوردنش نیز زیانی برای انسان ندارد ودر موقع گرسنگی می شود خورد .میوه این گیاه منبع غذایی پرندگان وحشی در فصل کمبود غذا در زمستان است واز آن برای سیر کردن خود استفاده میکنند.



شنبه 16 فروردين 1393برچسب:, :: 22:1 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

تقریباٌ کم سن و سال بودم. آن سالها در کنار پدر ومادرم در روستا زندگی میکردم. آب آشامیدنی ما از چشمه ای تآمین میشد که از دل کوه وزیر باغ عموخانعلی بصورت باریکه ای از آب میجوشید و به رودخانه می ریخت .دهنه چشمه را کنده وکمی گود کرده بودند تا آب در آن جمع شود وقابل برداشت گرد.فاصله خانه ما تا این چشمه حدود دویست متر بود..خانه ما میان زمین وسیعی قرار داشت .روزی پدرم تصمیم گرفت در فاصله بیست متری خونه مان چاهی حفر کند بنابر این دنبال مغنی رفت وپیدایش کرد و مغنی شروع کرد به حفرچاه .کند وکند تا رسید به رگه اب. تقریبا تابستان بود وقتی اولین بار دستمان به آب چاه خورد تعجب کردیم بسیار خنک وسرد بود. خلاصه کار حفر چاه تمام شد واز دو روز بعد آب چاه کمی بالا آمد وما از ان برای اشامیدن وشستشو استفاده کردیم .بعدها بالوله بتونی بزرگ از ریزش بدنه چاه جلوگیری و آب آن نیز از هرز رفتن جلوگیری به عمل آمد . سالها گذشت من در رشت شاغل شدم ودر آنجا سکونت گذیدم . تا اینکه پدرم ومتعاقب آن مادرم فوت کردند ورفتند به سرای باقی .پدرم سالها قبل از فوت باغ ومحوطه خانه  مسکونی را به صورت فروشنامه به نام من کرد وبه مهر وتآیید شورای محل رساند .از آن زمان چندین سال میگذرد وچاه به خاطر عدم استفاده لوله های بتونی اش خزه زده و آبش دست نخورده مانده واز حالت اولیه خود خارج شده وکناره هایش هم نشست کرده .این چاه یاد آور روزهای خوش کودکی ونوجوانی ام است.باشد تا باز نشست که شدم فرصتی دست بدهد ومرتبش سازم.



چهار شنبه 13 فروردين 1393برچسب:, :: 23:33 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

بچه که بودم با پسرعموهام ول میگشتم ،بازی وبازیگوشی میکردم. با جمشید از همه بیشتر اخت بودم .خیلی باهم صمیمی بودیم .او می آمد خانه ماو من میرفتم خانه اش .یادم است یک روز تمام با جمشید در خانه اش به سر بردم .خانه ما با خانه جمشید حدود صدو پنجاه متر فاصله داشت. ماداشتیم شیطونی میکردیم ونزدیک غروب بود من هنوز با جمشید درخانه اش بودم.در ایوان خانه بودیم که زن عموم با لهجه شیرین تالشی صدام زد: محمد جان  محمد جان مادرت صدات میکنه برو خونه عزیزم، برو خونه. ومن راه افتادم ورفتم خونه خودمون .نمی دانم چرا اون صداهنوز در یاد وخاطرمه؟ نمیدانم. دست روزگار جمشید را دوسال پیش از ما گرفت ورفت پیش خدایش. وامروز مادرش که زن عمویم باشد در بخش سی سی یو بیمارستان گلسار درکما فرو رفته ونفسهای آخرش را میکشد. شاید فردا آخرین روز حیاتش باشد ، شاید. هنوز جمشید وآن غروب،آن زن عمو و آن صدا وآن رفتن به خانه یادم است. گویی همین دیروز بود؟! ای روزگار بی وفا چه زود میروی و میگذری؟



سه شنبه 5 فروردين 1393برچسب:, :: 16:56 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



چهار شنبه 21 اسفند 1392برچسب:, :: 20:39 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI



یک شنبه 18 اسفند 1392برچسب:, :: 17:50 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

امروز هیجدهم اسفندهزار وسیصد و نود ودو در سالن اجتماعات سازمان بهزیستی استان گیلان مراسمی به مناسبت بازنشستگی رییس اداره بهزیستی شهرستان رشت ،جناب آقای فرامرز علیزاده برپا شده بود که مدیرکل بهزیستی استان جناب آقای دکتر نحوی نژاد، وسایر همکاران شاغل وبازنشسته بهزیستی در آن حضور داشتند همچنین مراسم معارفه رییس جدید بهزیستی شهرستان رشت , جناب آقای جعفری نیز همزمان با تودیع آقای علیزاده برپا گشت.برای توذیع وبازنشستگی آقای علیزاده شعر زیبایی سروده بودم که خواندن آن را در آن مراسم  آقای محمد زاده به دلیل صدای خوششان برعهده گرفت که باعث گرمی مراسم شد به طوری که برخی همکاران در پایان اظهار می داشتند که این شعر اشک در چشمانشان جمع کرده بود!.متآسفانه حاشیه های بیت های شعربه دلیل ذیق وقت  توسط متصدی رایانه خوب ویرایش وتنظیم نشده بود .این شعر را باهم میبینیم.

آقای علیزاده



یک شنبه 18 اسفند 1392برچسب:, :: 17:46 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

امروز هیجدهم اسفند،یادآور روزی است از سالهای دور که ناگهان دست سرنوشت  تازیانه سختی  برجانم کوفت و چنان در اغمایی فرورفتم که اگر نبود رحمت خداونگارِ آفرینش، جان به جان تسلیم نموده بودم.درچنین روزی که برف سهمگینی برسرزمین شولم برخاک بنشسته بود در غروبی سرد وغم انگیز وپس از جست وخیزهای کودکانه در سرمای برف وبیرون، چون به سرای خویش بازگشتم ،تبی سرد برجانم مستولی شد ولزرشی مدام از گردباد روزگار، بیدجانم را  دربر گرفت وچنان سیلی ای  برچهره عمرم نواخته گشت که ازحال برفتم .باری درچنین روزی به بیماری سختی دچارشدم که باعث گشت ده روزی را درکما به سر ببرم وسرانجام چون ازآن خواب کابوس گونه و تخت بیمارستا ن پورسینای شهررشت چشم خویش گشودم براین حقیقت آگه شدم که نقصانی عظیم شنوایی ام را شامل شده است .مرا گذیر نبود جز تن سپردن به قضای روزگار وتقدیر سرنوشت .باری بگذشت آن روزگار واین نیز بگذرد که این پیرعجوز را باهمه کس سرسازگارنیست وگلچین مباد شاخِ گلِ وجودِ بنی بشری به دستان چپاول گر این کهنه پایدار هستی .



دو شنبه 5 اسفند 1392برچسب:, :: 18:11 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

جمعه این هفته هشتم اسفند رفته بودم شولم وهوس کردم سری به جنگل پدر خدابیامرزم بزنم نزدیک غروب بود وقتی از تپه بالا رفتم گلهای بنفشه، میشین، وپامچال را دیدم که گوشه وکنار سر از خاک وبرگهای خشک براورده وبسیار زیبا بودند دو تا از بنفشه ها را با ریشه سیب زمینی مانندشان ازخاک در آوردم تا درگلدان بکارم گلهای زیبایی بودندکه نوید فرا رسیدن بهار نیکویی را می دادند.



جمعه 25 بهمن 1392برچسب:, :: 10:42 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

چیدن زرموش(نوعی قارچ کمیاب)در اواخر بهار کارهرساله من بود .برای این کار باید از دو سه تا کوه رد میکردم که ازاملاک خاندان محترم فرید و مقدم بودند.بعد به تیغه جداکننده کوههای شولم از گشت رودخان و دروازه ای(بَرَ) چوبی که حالت پست ورود خروج به این دو منطقه را در آن محل داشت رد می شدم به این قسمت " بییَه بنَه بَرَ" می گفتند به معنی" درب نهال درخت بِه" حالا چرا این اسم را داشت بماند باید تحقیق شود متآسفانه از پدر خدابیامرزم که گنجینه علوم روستا بود این سؤال را نپرسیدم.بعد شیب منتهی به گشت رودخان را برای یافتن قارچ جستجو میکردم معمولاٌباخواهرزاده ام منصور ارندان که الان تهران زندگی میکندوپسر خیلی خونگرم وخوبی بود آنطرفها را میگشتیم .گاهی اوقات به اندازه کافی وگاهی هم چیز زیادی گیرمان نمی آمد .ماآن سرازیریها را که به خاطر درختهای کهنسال وشاخ وبرگ انبوهشان نور خورشید به زحمت به زمین می رسید،جستجو میکردیم سرگرمی وتفریح خیلی خوبی بود. خسته که می شدیم ،پس از کمی استراحت می آمدیم بالای کوه می نشستیم صحبت کنان دو طرف کوه یعنی شولم وگشت رودخان را تماشا میکردیم صدای دلنواز  بلبل ها، .کوکوها،دارکوبها وپرندگان جنگلی واقعاٌ مسحور کننده بود .یادش به خیر.آن روزها دنیا چیز دیگه ای بود.

 



دو شنبه 14 بهمن 1392برچسب:, :: 22:6 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

گویی آسمان چهرهِ دِژَم کرده اش را به مقراض آهنین سلمان پیر فلک سپرده تا هرچه موی سپید برچهره اش نشسته را به دم تیغ گیرد وبرزمین فرو ریزد حال وهوای این روزهای گیلان واقصی نقاط کشور برچنین احوالی است.سرما همه جا را تحت سلطه خویش گرفته .آدم ودام وماکی وماهی را فغان از گلو خاسته وبه آنجا که باید برسد نمی رسد.به هر حال زمستان است و فصل سرما ویاد آور آن روزهایی است که در لهیب گرمای تابستان له له می زدیم ومی گفتیم : هوا چقدر گرم وشرجی است کاش زمستان بود....! وحالا که زمستان به نیمه رسیده مارا فیل ناسپاسی یاد هندوستان کرده ومی گوییم : آخِِیش تابستان چقدرخوب بود! .این شرح حال ما است .بگدار این نیز بگذرد.چهره این عزیز آسمانی راببوسیم وبدانیم هرچیز در جایش نکوست.



سه شنبه 9 دی 1392برچسب:, :: 20:29 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

دکان محقر ومتروکی در نبش ابتدای جاده کوچکی که به طرف پارنَ چَرَه می رود خودنمایی می کند .برای نسل امروز شولم شاید این دکان کوچک ناشناخته و بی اهمیت جلوه کند ولی آنهایی که در دهه چهل و پنچاه و اوایل دهه شصت  این روستا زندگی می کردند دکان سید عبدالله موسوی(مرحوم) جزعی از فرهنگ تجاری ! شولم بود در این دکان کوچک مایحتاج ضروری مردم به فروش می رسید دراوایل دهه پنجاه بیشتر روستاییان وقتی نیازمند وسیله ضروری می شدند در قبال پرداخت تهاتر یعنی دادن مثلاٌ دو تا تخم مرغ ، یک بسته کبریت می گرفتند و یا یک کاسه برنج مقداری نمک دریافت می کردند .اهم کالاهای این مغازه را نمک ، شیشه وفتیله چراغ نفتی معمولی یا گرد سوز، شیشه وفتیله فانوس ، باطری ،لامپ چراغ قوه،قند،شکر،کبریت، نفت،روغن کرمانشاه،روغن نباتی قو،تیغ دوسوسمار،سغز(وینجَ) ،آدامس خروس نشان،سیگار اشنو بدون فیلتر،سیگار هما، (که روستاییان به این سیگارها پاپروزمی گفتند)تشکیل میدادکه بعدها،دفترکاهی، مداد،پاککن ومدادتراش نیز به آن اضافه شد.دراین دکان به روستاییان چای هم داده میشد. اما شبهای بهار وتابستان دکان سید عبدالله پاتوق فندق بازها بود بزرگترها وفندق بازها دورهم جمع می شدند بازی به این شکل بود که دربین جمع به نوبت یک نفر به عنوان زننده باقی می ماند و بقیه هرنفر یک مشت فندق در دستش مشت می کرد بدون اینکه تعداد آن فهمیده شود.آن وقت همه مشتهای بسته شان را جلو میآوردند و منتظر زننده می ماندند بعد زننده، یک یا دو عدد فندق بدون اینکه دیگران ببینند برمی داشت بعد ازبقیه میخواست مشتهایشان راباز کنندوفندقهایشان را بشمرند که یا تعداد زوج در می آمد ویا فرد آنوقت خودش مشتش را باز میکرد اگر زوج بود فندق مشتهایی را که زوج داشتند برمی داشت ولی آنهایی که فرد داشتند معادل تعدادفندقهایشان طلبکار می شدند و زننده که از زوجها برده بود به فردها می باخت وباید معادل مشت هرکدام از فردها به انها فندق می داد خوش شانسها آخر شب با یک پاکت فندق ترد وخشک به خانه بر می گشتند. یادش به خیر.



پنج شنبه 2 دی 1392برچسب:, :: 19:17 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

پسر عمه من هاشم فرید از ان دسته آدمهایی بود که بودن و شوخی کردن با او هرگز مرا سیر نمی کرد .هاشم کوهی از نشاط و انگیزه و انرژی بود وعاشق شوخی وبذله گویی. قیافه هاشم چیز دیگه ای بود ،چهارشانه سینه های ستبر و بازوان عضلانی و کمری بدون چربی وباریک ورانهای سفت وکلفت که واقعاّ تماشایی بود اگر در آن زمان امکانات پرورش اندام بود مطمیناٌ هاشم در مسابقات زیبایی اندام نفر اول می شد . او این اندام را فقط از طریق کارهای معمولی زندگی مثل کشاورزی و دامداری به هم زده بود . امروز هاشم به هیچ وجه با هاشم دوران  قابل مقایسه نیست از آن عضلات و برز و بازو چیزی برجا نمانده وهمه در گذر زمان آب شده است . در عکس هاشم وبرادرم را می بینیم که مرا در وسط گرفته اند/

 



یک شنبه 23 آذر 1392برچسب:, :: 21:32 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

متاسفانه چاپ کتاب شغر من به درازا کشیدو.......

 



ادامه مطلب ...


پنج شنبه 13 آذر 1392برچسب:, :: 20:50 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

قبلاٌ داستان مرد غارنشینی به نام عزیز را شنیده بودیم که در جنگلهای شفت زندگی میکند وباور نداشتیم برای او رقیبی پیدا شود اما.........بخوانید

مردی که یک قرن است حمام نرفته +عکس

 



ادامه مطلب ...


شنبه 25 آبان 1392برچسب:, :: 12:57 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

ساعت کمی از پنج صبح شنبه 92/8/25 گذشته بود که بادو باران درگرفت وچنان غوغایی برپاشد که نپرس



ادامه مطلب ...


پنج شنبه 2 آبان 1392برچسب:, :: 15:1 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

من تازه دیپلمم را گرفته بودم .برادر بزرگم یدالله  به شکارقرقاول وماهیگیری در آ بهای آزاد علاقه داشت .اوکارمند تآمین

اجتماعی تهران بود .



ادامه مطلب ...


سه شنبه 23 مهر 1392برچسب:, :: 22:43 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

پدر مرحومم مردی مومن واهل نماز،روزه وعاشق اهل بیت بود.



ادامه مطلب ...


چهار شنبه 20 شهريور 1392برچسب:, :: 23:23 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

بچه که بودم شنیدم که یکی می گفت "کلکا پیس را بکش" وبعد دیدم یکی دُم کنجشک مرده ای را که زیبا هم بود گرفته و می گوید کُشتم ،کُشتم .

 



ادامه مطلب ...


خاطره

یکی از هم ولایتی های عزیزمان پس از مطالعه شعر(سلام بر شولمی ها) یاد آوری جالبی کرده بود .



ادامه مطلب ...


سه شنبه 12 شهريور 1392برچسب:, :: 23:15 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

سفربه آزربایجان

درتاریخ پنجشنبه 7/6/92 الی دوشنبه  11/6/92سفری داشتم به آزربایجان وبه مقصد شهر تبریز.



ادامه مطلب ...


سه شنبه 22 مرداد 1393برچسب:, :: 23:49 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

این یک داستان واقعی است وخواندن آن برای افراد کمتر از 15سال مناسب نیست.

 



ادامه مطلب ...


پنج شنبه 17 تير 1394برچسب:, :: 21:54 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

نخستین ماشینی که برای مسافرکشی  درشولم رویت شد مربوط مربوط به

 



ادامه مطلب ...


چهار شنبه 8 مرداد 1392برچسب:, :: 23:54 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

 

باورش شاید آسان نباشد .



ادامه مطلب ...


یک شنبه 30 تير 1392برچسب:, :: 23:49 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

روستای شولم تا کی میخواهد مورد بی مهری قرار داشته باشد .



ادامه مطلب ...


شنبه 22 تير 1392برچسب:, :: 23:48 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

دبستان شولم

یادم می آید بچه بودم یک روز مادرخدابیامرزم پیژامه و پیراهن تازه شسته ام را تنم کرد وپدرمرحومم گالشم را پوشیدودستم را گرفت وبه دنبال خود کشید وبرد .پای پیاده از میان مزارع برنج گذشتیم واز مقابل دکان محقر مرحوم سید عبداله موسوی ردشده ازسرازیری منتهی به یک جوی آب پایین رفته وسپس ازسربالایی مشرف به آن بالا رفتیم وپس از اندکی پیشروی درراه باریکه ای در امتداد یک جوی آب دیگر خودم را مقابل ساختمان سفیدرنگ وتمیزی دیدم که تا ان زمان ندیده بودم آن ساختمان، دبستان ابتدایی روستای شولم بود.بچه های دیگری هم آمده بودند و بلا تکلیف همدیگر را ورانداز می کردیم ومنتظر بودیم که چه واقعه ای میخواهد به وقوع بپیوندد. لحظه ای بعد یک آقایی بالباس وکلاهی شبیه یونیفرم نظامی آمد وپس از اینکه ازما خواست کفشهایمان را دربیاوریم ،مارابه اتاقی فرستاد .کف اتاف با حصیرمفروش بود .ما مدت یکهفته روی این حصیر  نشستیم وبه صحبتها ودستورات آقای محمدعلی پاسخ سپاهی دانش محترم اعزامی از شیراز گوش دادیم.بعداز تعطیلی اولین جمعه وقتی به مدرسه رفتیم آنرا دارای میز ونیمکت دیدیم وبدین ترتیب فهمیدیم که ما نخستین دانش آموزان مدرسه ابتدایی شولم خواهیم بود وروزگار مشق ومدرسه ما آغاز گردید.چندنفری هم از ما بزرگتر بودند و مکتب خوانده بودند ویک کلاس از ما بالاتر بودند در کلاس ما می نشستند .اینها عبارت بودند از حمدالله نوروزپور،امان الله نوروزپور،وبر ادرم علی عاشوری .اینها گاهی اوقات و درغیاب سپاهی دانش بچه ها رادر حیاط مدرسه تحریک می کردند وبه جان هم می انداختند وتماشا می کردند بچه ها هم که نادان بودند وبا همدیگه گلاویز می شدند .چندسالی پر از خاطره گذشت . پس از پایان ماموریت محمدعلی پاسخ ،سپاهیان دانش دیگری آمدند به نام علی فرج زاده ونصرت صمدزاده که از شهرستان ارومیه بودند وتنبیه های وحشتناکی با چوب حواله بچه ها می کردند.خاطرات زیادی از آن دوران در ذهن ویادم هست خاطراتی تلخ وشیرین از زیباترین دوران زندگی. یاد محصلها وهمکلاسیها به خیر که امروز مردانی شده اند معتبر در روستا مثل آقایان محمدمحبی،علیگل(مهدی)محبی،جلیل محبی شهیدعلی محبی،منصور گوشه گیر،حبیب گنجی مقدم،مختارسلطانپور،عیسی گنجی مقدم،علی مودتی،ابراهیم صبوری،نصرت زاهدی،مرحوم جمشیدعاشوری ،رحمت اله عاشوری،حمداله عاشوری،نورعلی عاشوری وخیلی های دیگر.یادش به خیر



شنبه 30 مرداد 1393برچسب:, :: 22:26 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

این تبلیغ نیست .این حداقل انجام یک وظیفه است که میتوانم برای دوست بسیارعزیزم آقای محمدی دعویسرایی یگانه هنرمند بافنده تابلو قالیهای دورویه انجام دهم .تابلو قالیهایی  با مضامینی بکر ونوکه جز خودش کسی بر رازهای نهفته در رنگها ونقشهای بافته بر تابلو قالیهای گرانبهایش آگاه نیست .او اولین کسی است که برنده مدال ابن سینا از یونسکو شده است به سایت ایشان سر بزنید بیشتر با اوآشنا خواهید شد.او به شانزده کشور جهان سفرکرده وسفیرشایسته ای برای معرفی هنراین سرزمین بوده است . این هم سایت ایشان،   www.davisaraee.ir

 


 

 

 



جمعه 7 تير 1392برچسب:, :: 14:43 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

رشید، پسرعمویم

 



ادامه مطلب ...


شنبه 1 تير 1392برچسب:, :: 21:24 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

یادگاریهای ارزشمند

زمانی که کلاس سوم راهنمایی تحصیلی بودم پدرمرحومم که خداوند رحمتش کند مردی مومن وعاشق اهل بیت پیامبر(ص)بود انگشتری عقیقی را که از مشهد خریده بودودر انگشت داشت به من دادوگفت خوب ازاین نگهداری کن ومال توباشد .

سال چهارم دبیرستان بودم که مادرخدابیامرزم که عزیزترین کسم بود نیز پلاک عقیقش را به من داد تا به رسم یادگاری پیشم باشد .اینک سالهای زیادی می گذرد واین دو یادگار ارزشمندرا چون گوهری گرانبها نزد خود دارم وامیدوارم تا زنده هستم بتوانم از آنها نگهداری کنم .هر بار با دیدنشان یاد ایامی می افتم که درکناراین دو عزیز بودم یادشان به خیر وخدا رحمتشان کند .


 

 



چهار شنبه 29 خرداد 1392برچسب:, :: 22:34 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

یادش به خیر تازه نوجوانی را رد کرده ودر سن وسال جوانی بودیم سالهای نخستین بعد از انقلاب بود.ب



ادامه مطلب ...


 


تعریفهایی از فریبامعصومی  دخترمعلول و معصوم روستای  شولم شنیده بودم .پیشترها نیز با یکی دیگر از دختران معلول شولم به نام  مریم رهنما در بهزیستیی استان آشنا شده بودم به لحاط اینکه بنده  در توانبخشی بهزیستی استان گیلان( پس از واگزاری مرکز ارتوپدی فنی بهزیستی به بخش خصوصی) مدتی در بخش اطلاعات وآمار توانخواهان مسؤلیت داشتم در جریان خبرها بودم .دوستی داشتم هنرمند بین المللی به نام آقای محمدی دعویسرایی .ایشان با همکاری کاتون فرهنگی هنری مساجد نمایشگاهی در مجتمع خاتم  الانبیا رشت بر گذار نمودند که با دعوت از فریبا معصومی وبه مدت یک هفته یکی از غرفه هارا به ایشان اختصاص داد .با توجه به اینکه بنده باآفای محمدی دوستی نزدیک داشتم اکثر روزها در نمایشگاه نزد ایشان میرفتم وبه غرفه فریبا معصومی نیز سر میزدم در تمام این مدت مادر ایشان مثل یک پرستارهمراهش بود وشبها را در منزل برادر فریبا به سر میبردند .مادر ایشان خیلی بی تابی میکرد و می گفت آقام با دامهایمان در روستا تنها مانده وکسی نیست کمکش کند و دوست داشت پس از پایان ساعات کار نمایشگاه به روستا برگردد متاسفانه از بهزیستی و ارگانهای دیگر هم  کمکی به ایشان برای رفت وآمد از رشت به شولم نمی شد درحالی که فاصله روستا با رشت  35کیلومتربیشتر نبود وحتی در داخل شهر به کمک آقای محمدی رفت و آمد می کردند . فریبا در تمام اوقات روی تخت خوابیده است وهیچ تحرکی ندارد وحتی دستهایی که از آن برای بافتن استفاده میکند نیز معلول است اما کوهی از نشاط واراده است وبسیار حرف میزند و دوست دارد به سخنانش گوش دهند.برای این هنرمند آرزوی موفقیت دارم

 

 



به گزارش سلام شمال  فومن دارای گذشته‌ای پرفروغ و تاریخی است به گونه‌ای که این شهر مرکز گیلان «بیه‌‌پس» و به دارالعماره معروف بود. آناهیتا یکی از معروف‌ترین مجسمه‌های فومن است و به روایت اوستا، آناهیتا زنی است راست بالا و آزاده‌نژاد و شریف که قهرمانان او را می‌ستایند و به عنوان مظهر پاکی‌های ایران باستان بود که اکنون شاداب در یکی از میدان‌های اصلی شهر فومن ایستاده است.

با وجود اینکه ساخت این مجسمه به سال‌های بسیار دور برمی‌گردد اما مردم فومن او را از هر گزند و آسیبی مصون نگه داشته‌اند و هر ساله او را می‌آرایند و مرمت می‌کنند و این مجسمه با رنگ‌های دلنواز نظر هر بینند‌ه‌ای را به خود جلب می‌کند.

آناهیتا به معنای پاک، پاکیزه و صاف بوده و به ارمنی آناهیت و در فارسی آناهید آمده و نام تغییریافته‌اش همان ناهید امروزی است



دو شنبه 15 آبان 1391برچسب:, :: 22:18 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

در تاریخ91/8/10سفری داشتم به شهر اصفهان . سه روز در مهمانسرای شهید اژه ای سازمان بهزیستی اصفهان , واقع در خیابان آیت الله کاشانی اقامت گزیدم .

 



ادامه مطلب ...


جمعه 5 آبان 1391برچسب:, :: 20:54 ::  نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI

یه جایی هست تو روستای شولم،

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب ...


صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ


به وبلاگ مردی از شولم خوش آمدید.این وبلاگ در برگیرنده مطالب مختلفی شامل خاطرات ، شعرمحلی وتالشی،شعرهای روز و نیز تصاویرمی باشد. این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و مطالب ان در زمینه های مختلف نقطه نظرات خودم می باشد امکان این هست که در بعضی موارد اشتباهاتی در بیان رخ دادهایی که جنبه غیر شخصی داشته باشد، وجود داشته باشد .در مورد شعرها نیز عرض شود تمام شعرها را خودم سروده ام وبراین باورم استفاده ازمطالب دیگران به نام خودهنر نیست.
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان مردی از شولم و آدرس shirmohammad.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 48
بازدید دیروز : 66
بازدید هفته : 48
بازدید ماه : 1707
بازدید کل : 263903
تعداد مطالب : 213
تعداد نظرات : 220
تعداد آنلاین : 1



Alternative content







کاری از شیرمحمد عاشوری (خواندن ذهن شما توسط کامپیوتر)

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین



تصاویر زیباسازی نایت اسکین




تصاویر زیباسازی نایت اسکین

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل
تصاویر زیباسازی نایت اسکین

فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

ابزار وبلاگ نایت اسکین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین


تصاویر زیباسازی نایت اسکین